#نیاز_پارت_462
-هست ... اما خب گفتم شايد بيدار شي ببيني نيستم دلخورشي از دستم ... گفتم باهام بياي تا حوصلت سر نره ...
پوزخندي زدم ...
-اهان يعني فقط به خاطر همين خواستي باهات بيام بيرون ... چه جالب ...
-نه خب ... خواستم خودم هم تنها نباشم ...
-براي اطلاعت اينو ميگم ... من اگر اينجام فقط و فقط براي شيماجون و كاوه خان هست نه شما ...
-چقدر خشني تو نياز ...
-من همينم ... شما دقت كن پَرِت به پَرَم نگيره ...
-اي بابا نياز ... انگار هنوز خوابت مياد مزاحمت نميشم ...
بدون هيچ خداحافظي در رو بستم و رفتم تو اتاق ...
ديگه خواب از سرم پريده بود ... براي همين تصميم گرفتم لباس بپوشم و برم پايين پيش شيما ... من زمان براي خلوت با خودم رو زياد داشتم ... الان بهترين فرصت بود تا با شيما كمي هم صحبت بشم ...
وقتي مطمئن شدم كيان پايين رفت رفتم صورتم رو شستم و مسواكم رو زدم و برگشتم تو اتاق ...
يك شلوار جين با يك بلوز يقه اسكي تنگ قرمز بهترين و ايده آل ترين تيپ ممكن بود ...
موهام رو آزاد گذاشتم و يك ارايش ملايم هم كردم ...
تا رفتم پايين كيان هم از در رفت بيرون ... انگار بدجوري از فرم صحبتم جا خورده بود ...
شيما رو ديدم كه داشت سيني صبحونه برام اماده ميكرد ... تعجب كردم و با لبخند گفتم ...
-سلام ... صبحتون بخير ...
-سلام نياز جان ... بيدار ... شدي كيان گفت هنوز خوابي ...
-نه ... بيدار بودم ... صبح ها عادت دارم زود بيدار بشم ... چي كار ميكنيد؟ ... ميخوايد كمكتون كنم ميز رو بچينيد؟
-نه گلم ... كيان خواست سيني صبحونت رو بيارم بالا منم داشتم ميچيدم برات وگرنه ميز صبحونه رو من هميشه تو اشپزخونه ميچينم الان هم امادست،
اخه اين چه حرفي بود كه كيان زده بود ... فكر كرده همه جا هتله و خودش هم رئيس و همه كاره ...
-واي شيما جون نكن اين كارهارو ... كيان هم چه كارهايي ميكنه ... مرسي ... من بيشتر اومدم شما رو ببينم ... وگرنه صبحونه كه تو هتل هم بود ... اگر بخوايد سخت بگيريد من واقعا نميتونم فردا رو هم پيشتون باشم ...
-وا ... مگه فقط قراره فردا رو پيشم باشي ...
-خب ... اره ديگه ... اخه خيلي كار دارم ... برم يه خرده با اطراف و مسيرم اشنا بشم ... كلاسهام شروع ميشه راحت تر باشم ...
-همچين حرف ميزني انگار كيان بچم ميزاره تو. تنها باشي ...
@romangram_com