#نیاز_پارت_461
خنده با مزه اي كردم ...
-وا ... من كه چيزي نگفتم ... اگه كاري با من نداري من برم بخوابم ...
فقط نگاهم ميكرد ...
داشتم در رو ميبستم كه ديدم دستم رو گرفت و تو چشمهام نگاه كرد و گفت
-نياز ...
-هوم ...
-مرسي كه كنارمي ...
بدنم داغ شد ... دلم ميخواست همونجا سفت ب*غ*لش ميكردم و بهش ميگفتم كه اين منم كه بايد ممنون باشم كه اومدي و من رو با خودت اوردي تا يه وقت از تنهايي دق نكنم ...
-پس حسابي از اين دو روز نهايت استفاده رو بكن ...
دستم رو كشيدم و رفتم تو اتاق ...
در رو كه بستم تازه باورم شد كه من كنار كيان هستم ... تو خونه كيان ... كياني كه من شبها تا صبح به يادش اشك ميريختم و خودم رو لعنت ميفرستادم براي حماقتم ً ... براي اينكه چرا تو اوج عصبانيتم نسبت بهش هيچ
حس تنفري نداشتم ... علتش چي ميتونست باشه ... به كيان ميگفتم برام مهم نيستي ... اما خداي خودم شاهد بود كه با هر بار ديدنش دلم هزار بار ميلرزيد ...
اتاق ساده اي بود ... كمد سفيد رنگ دو در ... يك تخت يك نفره سفيد كوتاه ... يك گلدون خوشگل پر از گلهاي مصنوعي اما با رنگهاي شاد ... أينه مربعي شكل با يك دراور كوتاه با سه تا كشو ... پنجره قدي كه پرده بژ رنگ. خوشگلي جلوش رو پوشونده بود ...
روي تخت دراز كشيدم ... به سقف نگاه كردم ... كاش مامانم زنده بود و از احساسم براش ميگفتم ... كاش ميتونستم بهش بگم ...
مثل هميشه با خيلي از اي كاش هام خوابيدم ...
نزديكهاي ساعت هفت صبح بود كه ديدم در اتاقم رو ميزنند ...
رفتم در رو باز كردم ...
ديدم كيان ايستاده دم در با كت شلوار رسمي سورمه اي رنگ ... خيلي شيك و مرتب مقابلم ايستاده و ذل زده به من ...
-بله؟
اول فكر كردم چيزي تو اتاقم جا گذاشته براي همين منتظر بودم تا بپرسه ...
-من دارم ميرم شركت ... خيلي وقته سر نزدم ... اگه دوست داري بيا بريم ... تو خونه تنها نباشي
چشمهام از تعجب چهار تا شد ...
-يعني به خاطر اين من رو ساعت هفت صبح بيدار كردي ... من كه تنها نيستم ... مگه مامانت خونه نيست ...
كمي متعجب شد از طرز برخوردم ...
@romangram_com