#نیاز_پارت_460

-اينجا ...
كمي تو اتاق رو نگاه كردم اما نه تا اون حد كه بخوام كنجكاو باشم ... چون موقتي بود و من هم مهمان ... طلبكار كه نبودم ...
-مرسي ...
به چهار چوب در تكيه داده بود و به من نگاه ميكرد ... همونطور كه دستهاش تو جيبش بود لبخندي هم رو صورتش نشونده بود ...
نگاهم رو از صورتش برداشتم و يك نيم دور، اطرافم رو نگاه كردم ... ديدم خبري نيست دوباره به چشمهاش نگاه كردم و پرسيدم ...
-چيزي لازم داري ؟
-جان ؟ نه ... نه ... خوب بخوابي ... راستي ... شب هوا سرده ... شوفاژ رو چك كن ... روشن باشه ...
تو اتاق رو نگاهي انداخت و دوباره نفسش رو كلافه بيرون داد ... تا خواستم به خودم بيام و علت رفتارش رو بپرسم به سمت پله ها نگاه كرد و كمي بلند گفت
-شيما ...
-بله پسرم ...
-شيما مگه نگفتم اون تلويزيون اتاق پاييني رو بيار بالا وصل كن ...
-به كاوه بگو ... من بهش گفتم ... كااااوه ... ببين كيان چي ميگه ...
-باشه ... حالا بيخيال شين خوابم مياد ... بذار براي فردا ...
اخم ريزي كردم و گفتم ...
-نصفه شبي ميگي خسته اي اون وقت بهونه تلويزيون ديدن داري ... ديگه يقين پيدا كردم كه مورد داري ...
دستش رو روي لبش گذاشت و زير چشمي بهم نگاه كرد و با پوزخند گفت ...
-خوشگلم ... من خواستم تو اتاق تو تلويزيون باشه ... ديگه اگه تو دوست داري منم تو اتاقت بخوام اون يك مسئله ديگست ...
اخمم رو شدت دادم و گفتم
-با نمك ... تو اين موندم چرا با اين همه با مزگي هنوز تنهايي ...
-خب تو جوابم رو نميدي ... تو بخواه هشت صبح جفتمون از تنهايي در ميايم ...
پوزخندي زدم و نگاهش كردم ... ناخود اگاه حرف دلم رو به زبون اوردم ...
-مثل هشت صبح اونروز ...
انگار توقع شنيدن اين حرف رو نداشت چون از صورتش معلوم بود كه حسابي در هم رفته ...
-نياز تا كي ميخواي اون موضوع رو به روم بياري ...

@romangram_com