#نیاز_پارت_459

-هر كاري دوست داري بكن ... چرا به من ميگي ...
جوابم رو نداد و از جاش بلند شد گفت ...
-من برم لباسم رو عوض كنم بيام ... از صبح زود تا حالا بيرون بودم بدنم كوفته شده ...
-مامان قربونت بره ... الان ميگم كاوه بياد پشتت رو برات ماساژ بده ...
-نه نميخواد ... زود ميام ... شيمااين دختر هم خستست بزار بره لباسش رو عوض كنه ... اتاقش رو نشون بده ...
-خيله خب حالا ... ما يه خرده همديگه رو ببينيم بعد اتاقش رو هم نشونش ميدم ...
از فرم دستوري صحبت كردن كيان كمي جا خوردم اما به من چه ربطي داشت ...
-كيان مامان ... اون لباسهات رو كه تو چمدونت بود همه رو دادم خشك شويي ...
-شيما؟تو دادي يا من ؟
كاوه كم حرف ميزد و با مزه ... تو هر كلامش هم گله اي محسوس نهفته بود ...
-خب بابا تو دادي ... كيان، كاوه همه رو برد ...
-باشه ... مرسي ...
چه بحث هاي جالبي ... برام تازگي داشت ... خيلي وقت بود تو كانون گرم خونواده نبودم ... كاش من جاي كيان بودم ...
بحثشون كه تموم شد معذرتي خواستند و دوباره با هم گرم صحبت شديم ...
از فرقهايي كه تو لحظه اول بين كلان شهرهاي ايران با المان به چشم ميخورد ... گرفته تا اب و هوا و فرم رفتاري و برخورد مردم المان و بلژيك و ايران صحبت كرديم ...
كم كم چشمهام از خستگي داشت همه جا رو تار ميديد ... كه كيان به دادم رسيد ...
با يك حوله مشغول سر خشك كردنش بود كه شيما باز به كيان گفت ...
-دورت بگردم ... با سشوار خشك ميكردي ... شب سرما ميخوري ...
-نه نميخواد ... نياز پاشو ... بيا اتاقت رو نشون بدم ... مثلا گفتم حواسشون باشه ...
از جام با گفتن يك ببخشيد بلند شدم و دنبالش رفتم كه اينبار كاوه گفت
-كيان ... ببين اگه چيزي خواست به شيما بگو ...
-باشه ...
سمت پله هاي مارپيچي رفتيم كه به طبقه دوم و اتاق خوابها ختم ميشد ...
كيان شونه به شونه من به سمت اتاق سمت راستي رفت و در رو اهسته باز كرد و من رو هدايت كرد به داخلش

@romangram_com