#نیاز_پارت_458
هر دو به سمت صندوق رفتيم ... كيان نگذاشت من دست به چمدونم بزنم و خودش در اورد و با خودش رو زمين كشوند ...
دم در ورودي رسيدم ...
كمي هيجان داشتم ... همراه با استرس ... حس زياد جالبي نبود ...
در كه باز شد تمام استرسم از بين رفت و جاي خودش رو به يك لبخند ساده رو لبانم داد ...
-سلام ...
-واي نيازم ... دختر ماهم ... خوش اومدي ...
شيما رو كه يك شلوار ساده مشكي با يك بلوز رسمي ابي پر از نگين مشكي تنش بود رو در اغوش كشيدم و بعدش با كاوه روب*و*سي كردم ...
اينقدر گرم و صميمي از من استقبال كردند كه به هيچ وجه نميتونستم حس كنم كه تو غربت هستم ...
-خوش اومدي دخترم ... شيما اينجا سرده بذار بيان تو ...
كاوه بود كه به شيما تعارف رو گوش زد كرد ...
-واي ببخشيد تورو خدا ... اينقدر دلم براتون تنگ شده بود كه كل هوش و حواسم سر جاش نبود ... بياين تو عزيزم ...
-مامان من رو فراموش كردي ؟
-بيا تو خودتو لوس نكن پسر ... اين مامانت تازه يه همجنس خودش رو پيدا كرده ...
خنده اي از روي شادي نا خود اگاه رو لبهام نشست ...
نميدونم منشا اين شادي از چي بود و دليلش چي ميتونست باشه ... شايد براي اين بود كه خيلي زيبا من رو به كانون گرمشون راه دادند و خيلي صميمي من رو پذيرا شدند ...
داخل خونه كه شدم ... كاملا ميتونستم حس كنم كه يك خانوم ايرانيه خوش سليقه صاحب اين خونه هست ...
اسباب خونه نه زياد بود و نه كم ... چيدمان بسيار شيك و امروزي ... رنگ بژ و سفيد تو خونه به زيبايي و مهارت چرخيده بود ...
در كل، خونه زيبايي بود ...
به سمت نشيمن رفتيم ... مبلهاي راحتي بژ رنگ ... با كمي خجالت و تعارف از سمت شيما نشستم ...
چايي داغي تو يك قوري سفيد رنگ با چند تا فنجون روي ميز بود كه به محض رسيدن، شيما يكي از فنجون ها رو پر كرد و مقابلم گذاشت ...
كيان از اول تا اخرش كنارم مثل يك بچه كه از مامانش دور نميشد نشسته بود ...
تا اينكه وقتي مطمئن شد صحبت مابين من و شيما و كاوه شروع شد همون طور كه كنارم نشسته بود سرش رو خم كرد سمت گوشم و گفت ...
-من چند لحظه ميرم لباسم رو عوض ميكنم و زود ميام ... تا چاييت رو بخوري اومدم ...
لبخندي به شيما كه داشت با خنده بهمون نگاه ميكرد زدم و اهسته دم گوشش گفتم ...
@romangram_com