#نیاز_پارت_457

اهنگش بهم ارامش ميداد ... دوست نداشتم چشمهام رو باز كنم ...
كيان با ارامش رانندگي ميكرد ... دماي ماشين برام مطلوب بود ...
چقدر تو اون لحظه همه چيز اروم و دوست داشتني بود ... حتي وجود كيان در كنارم ...
اهنگ تموم شد و همزمان ماشين ايستاد ...
چشمهام رو نيمه باز كردم تا بيرون رو ببينم ...
روبروي خونه اي ويلايي نه خيلي بزرگ نه خيلي كوچيك ايستاده بوديم ...
كيان خواست بيدارم كنه كه خودم برگشتم و كمي سر جام جابه جا شدم ...
-بيدار شدي ...
-اوهوم ...
خنده اي شيرين كرد و اهسته گوشه گونم رو كشيد ... اما تا با اخم من روبرو شد سريع دستش رو كشيد عقب و صورتش رو يه حالت با مزه اي كرد و گفت ...
-آ خه خيلي نازي ... هي هم دوست داري حرص من رو با اون اوهوم گفتنت در بياري ...
تو دلم قند اب شد براي اين حرفهاش اما باز به روي خودم نياوردم و گفتم ...
-رسيديم ...
-اره ... همينجاست ... من نصف عمرم رو اينجا بزرگ شدم ...
خنده با نمكي كردم و گفتم ...
-نصف ديگش رو كجا بودي ... كه اينجوري بار اومدي ...
خنديد
-با مزه ... نصف ديگش رو پيش مامان بزرگم بودم ... حالا بعدا ميبينيش ...
-اهان ...
-اي بابا نياز ... اهان و اوهوم يعني چي ...
-دوست دارم ... تكه كلاممه ... دست خودم نيست ...
-باشه ... پياده شو ...
از ماشين اومدم پايين و كلاه سوييشرتم رو درست كردم و سرم رو يك بار بالا و پايين بردم تا موهام مرتب بشه ...
منتظر ايستادم تا كيان هم پياده بشه ...

@romangram_com