#نیاز_پارت_447

اخمي كرد و جدي پرسيد ...
-كجا؟
لبخندي زدم و گفتم
-چه ميدونم ... خونت ديگه ... بلژيك مگه نيست ...
پوزخندي زد و گفت ...
-اهان ... چرا ... شيما گفته ببرمت پيششؤن ... تا نياي كه بر نميگردم،
-من كه گفتم نميام ... پس بهتره الكي خودت رو معطل من نكني ...
-نياز ميدوني به زور هم شده ميبرمت ...
همزمان دونفر جلومون هم كارشون راه افتاد و نوبت به من و كيان رسيد تا سفارشمون رو بديم ...
به زبان الماني سفارشمون رو دادم ...
كيان به طور تحسين اميزي ًنگاهم كردو گفت ...
-خوب كارتو راه ميندازي ...
خنديدم و گفتم،
-من كه بهت گفتم محتاج كسي نميشم ...
-اره گفته بودي ...
دو تا ظرف رو از خانوم فروشنده گرفتم و يكيش رو دادم دست كيان ...
-مرسي ...
-خواهش ميكنم ... اين يكي ديگه خيلي مزه ميده ... اگه گفتي چرا ؟
خنده با مزه اي كرد و گفت ...
-چرا؟
-خيلي سادست ... چون مهمونه مني ديگه ...
خنده اي نسبتا بلند سر داد و گفت
-اهان يعني تا الان كه مهمون من بودي مزه نميداد ديگه ...
-چرا مزه ميداد اما بازم اخرش طعم و مزه اين يه چيزه ديگست ...

@romangram_com