#نیاز_پارت_446

پوز خندي زدم و سرم رو غقب كشوندم و گفتم ...
-خيلي از خودت مطمئني ...
همزمان كابين به زمين رسيد و در كابين رو برامون باز كردند ...
از كابين پياده شدم ...
خيلي سردم شده بود ...
شايد حرفهاي كيان بود ... پر از تشويش بودم ... دلم ميخواست سفت ب*غ*لش ميكردم و از حسم بهش ميگفتم ... ميگفتم كه اون بالا نزديك بود بال در بيارم ... بهش ميگفتم كه دلم ميخواست تا ابد دو تاييمون اون بالا ميمونديم و اون هزار بار تو گوشم ميخوند كه ... نياز ديوونتم ... عاشقتم ...
اما اون ترس به هر چي حس خوب كه داشتم غلبه ميكرد ... ترس اينكه باز هم بازيچه قرار بگيرم ...
كيان كنارم شونه به شونه من راه ميومد ...
دلم براي ب*غ*ل كردنش پر ميزد ... انگار كنارش داشتم رو ابر ها راه ميرفتم ...
كاش ميتونستم حسم رو بهش نشون بدم ...
كمي جلو تر رفتيم ...
بخار عجيبي از يك غرفه بيرون ميومد ...
با ذوق رو به كيان گفتم ...
-اونجا چيه ... بريم اونجا ً
بي حوصله تر از قبل نگاهم كرد و گفت ...
-اگه دوست داري بريم ... پنكيك با شكلات ميده ...
اخم با مزه اي كردم و گفتم ...
-اره دوست دارم ... گرمه ... مزه ميده ...
لبخند تلخي رو لبهاش نشوند و گفت ...
-بريم ...
تو صفش ايستاديم،
دو نفر جلومون بودند ...
اروم برگشتم و گفتم ...
-راستي شب بر ميگردي ؟

@romangram_com