#نیاز_پارت_444
تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-باورت ميكنم ... اما ازم نخواه كه جوابه احساست رو بدم ... كيان من تو رو كنار گذاشتم ... جات تو قلبم محفوظه اما كيان من نميتونم دوباره ابراز علاقت رو بپذيرم ...
چشمهاش رو بست و گفت ...
-لجبازي نكن ... نياز ... حالم خراب تر از اين حرفهاست ...
اينبار با جرات بيشتري به صورتش نگاه كردم و گفتم ...
-كيان ... كار من از لجبازي گذشته ... من ديگه اون نياز قديم نيستم ... تو خواسته يا ناخواسته من رو تغيير دادي ... ديگه نميتونم قبولت كنم ... اگر قبولت كنم نفر اول به خودم توهين كردم ... كيان من با خودم شرط كردم كه ديگه هيچ وقت از روي احساسم تصميم نگيرم ... تو رابطه من و تو هم فقط احساسي ميشه ادامه داد وگرنه از منطقش اگر بخواي نگاه كني ادامه رابطه با تو يعني حماقت محض ... من از تو بزرگترين ضربه رو خوردم ...
دستهام رو گرفت و اينبار اهسته موهام رو كنار زد و گفت
-نياز تو فقط مال مني ... اينو بفهم ... به هر قيمتي شده ديگه نميذارم از دستم در بري ... نياز من تموم احساسم رو برات گفتم ... پشيمونم نكن از كاري كه كردم ...
-تو احساست رو گفتي چون عذاب وجدان داشت ديوونت ميكرد اگر براي من بود چرا همون بار اول بهم نگفتي ... چرا گذاشتي من ذره ذره به قول خودت نابود بشم ...
-نياز ... من به اشتباه خودم پي بردم ... تو بيشتر از اين اذيتم نكن ...
-باشه ... بهتره پس در موردش صحبت نكنيم ... اگر هم فكر ميكني كه خيلي اذيتت ميكنم بهتره كه همينجا همين ديدارهاي دوستانمون رو هم كات بديم ...
صداش رو كمي بالا برد و با عصبانيت گفت ...
-نياز ... نياز ... ميدونستم ... ميدونستم كه وقتي از احساسم خبر دار بشي نازت رو بيشتر ميكني ... نياز من همينجوريش هم داغونم ...
-لطفا تمومش كن ... نميخوام امشب رو كه برام بهترين شب زندگيم بود با حرفهاي پوچ و بيهوده خراب كنم ...
-نياز هيچ ميفهمي چي ميگي ... حرفهاي من براي تو پوچ و بيهودست ؟
-ول كن كيان ... هيچ ميدونستي كه من اولين بارمه كه شهر بازي ميام ...
تماس دستش رو از من جدا كرد و با كلافگي دستي تو موهاش كشيد و گفت ...
-جالبه همهء اتفاقهاي جالب زندگيش رو با من تجربه ميكنه اما وقتي بهش ميگم براي هميشه مال هم باشيم منو پس ميزنه ... يكي نيست بگه من اگه به تفريح بود كه خيلي ...
اخمي كردم و گفتم ...
-خيلي چي ... موقعيت هاي بهتر از من برات بود ؟ خب ... بسم الله ... معطل چي هستي ... مگه من دست و پات رو بستم ؟
-اره بستي ... عاشقم كردي ... ميفهمي ... من ... كيان ... تو كيان رو ديوونه خودت كردي،
باز از اسمش به عنوان يك بت استفاده كرد ... با تمسخر نگاهش كردم و گفتم ...
-تو ... كيان ... واي كه چقدر راحت بود ... عاشق كردنت ... اما من ديوونت نكردم ... تو ديوونه بودي ...
اخمي كرد و زير چشمي نگاهم كرد و گفت ...
@romangram_com