#نیاز_پارت_443
اما باز تهه دلم يه چيزي بهم ميگفت كه تو همون نياز پاك خودمي ...
از سر غرور ولت كردم ...
با استعفات موافقت كردم ...
با يك اشتباه گمت كردم ...
تو اون چند ماه فقط خودم رو با اين خيال كه حرفهاي اريا اينها درسته اروم كردم ...
حتي دو بار اومدم شمال اما نتونستم پيدات كنم ... ادرست كلا از ذهنم خارج شده بود ... نياز من دنبالت گشتم كه حقيقت رو از خودت بشنوم ... خواستم ازت بشنوم كه همش دروغه ... اما گمت كردم ...
تا اينكه تو مهمونيه سولماز حدس زدم شايد بياي ...
به دروغ گفتم كه من نيستم ...
احتمال دادم كه باور كني ... نميدوني وقتي ديدمت چه حسي بهم دادي ... انگار دوباره به ارزوم رسيدم ... حس قدرت گرفتم ... فهميدم كه دور نيستي ...
بايد برات توضيح ميدادم كه من به قصد انتقام اومدم اما وسط راه خالي كردم ... نياز ... من خواستم برات توضيح بدم ... خواستم برات بگم كه چي شده ... اما تو باز هم اذيتم كردي ... با اون عرفان ... اون پسرهء ... اوففف ... چي بگم ... اخه چه كاري بود ... شنيدم ... حرفهات رو شنيدم ... قلبم به درد اومد وقتي به حق ازم برداشت بد كردي ... بهت حق ميدادم ... چون حقيقت جيزي جز اين نبود ... اما نيازم ... من چجوري ميتونستم بهت بگم كه اشتباه كردم و خودم هم پي به اشتباهم بردم ... نياز اونشب و بي احتراميم قبول دارم بي جا بود اما نياز تو بد كردي ... چرا با عرفان رفتي ... چرا من رو قابل ندونستي ... مگه نگفتي كه يكي شديم ... يعني اينقدر برات غريب بودم ... نياز من خرد شدم ... من داغون شدم ... وقتي ديدم با اؤن رفتي ... وقتي ديدم تو خيابون ولت كرده ... وقتي ديدم اينقدر بي كس شدي كه اومدي از همكارت پول قرض كني ... يعني من اينقدر برات بي ارزش بودم ... حرصم در اومد ... ميدونم اشتباه بود اما بد بهت پريدم ... نياز من نميدونستم كه پشتم همه همكارهات ايستادن ... وقتي برگشتم ديدم ... اون موقع چشمهام فقط تو رو ميديد ... دلم ميخواست يكجا تنها گيرت بيارم و بهت بگم غلط كردم ... اما هي مثل صابون از دستم سُر ميخوردي ... بار دوم هم گمت كردم ...
نياز ديگه من كيان نبودم ... تو رو گم كرده بودم و هر روز بالاي هزار بار به خودم بد و بيراه ميگفتم ...
اب شده بودي رفته بودي زير زمين ... چند بار رفتم انقلاب ... خونه قبليت ... حتي پرينت تلفت شيرين رو ازش گرفتم تا شماره اون مردك كثافت كي بود اسمش ... اهان ... ارش ... رو گير بيارم شايد ردي ازت بگيرم ... اما هيچ كس بر نميداشت ... نياز به خدا به هر دري زدم نتيجه نميداد ...
ديگه با غم و پشيموني زندگي ميكردم ... با هر كي ميرفتم اما باز تو برام همون نياز بودي و بس ... نياز من هر كاري كردم مثلا با فكر بود اما در اصل احمقانه ترين كارها بود ...
وقتي اون شب بعد از رفتنت اعترافهاي اريا و ارزو رو شنيدم و نقشه مريم كه ارزو انداخته بودتش جلو كه من رو تلكه كنه با همشون قطع رابطه كردم ... اون هم من نپرسيدم خودشون سر دعوايي كه با هم داشتند خودشون رو لو دادن ...
نياز همه فهميده بودند كه دنبالتم ... حتي سولماز ...
هر وقت دلم ميگرفت ميرفتم پيششون و سراغت رو ميگرفتم ...
تا اينكه سر و كلت پيدا شد ...
وقتي پيمان گفت داري ميري خونشون ...
قاطي كرده بودم ... خوشحال بودم ... اما هيجان داشتم ... نگران بودم كه نكنه شوهر كرده باشي ...
سولماز از اومدنم ناراضي بود واسه همين الكي گفتم كه نميام ... اما با پيمان دست به يكي كردم و اومدم ...
اونشب نياز من به دعاهايي كه كردم ايمان اوردم كه خدا به حرفهام گوش ميده ...
نياز من تو رو اسون به دست نياوردمت كه بخوام اسون هم از دستت بدم ... نيازهمين الان كه تو ب*غ*لمي احساس ميكنم دنيا براي منه ... اون شب كه من رو اداختي تو بازداشتگاه من خوشحال بودم كه دارمت ... عصباني بودم كه باز تخس و شيرين شدي و داري اذيتم ميكني ... دلم تنگت بود اما نميفهميدي ... راهش رو هم بلد نبودم كه بهت بفهمونم ... نياز من تا به حال اين رو به كسي نگفتم ...
سرم رو بالا اورد و تو چشمهام نگاه كرد ... تو حال خودم نبودم ... حرفهايي شنيده بودم كه تو زندگيم انتظار شنيدنش رو نداشتم ...
-نياز من ديوونتم ... من عاشقتم ... نياز خواهش ميكنم من رو بفهم ... من ميخوامت ...
@romangram_com