#نیاز_پارت_442
كيان روبروم نشسته بود ...
چشمهام رو از ترس بستم ...
كيان با ديدن چهره ام خنده اش گرفت و گفت ...
-بيام پيشت بشينم ...
از ترس اينكه مبادا كابين سنگيني كنه دستم رو به سمتش بالا گرفتم و گفتم ...
-نه ... نه ... بشين همونجا ... اينجوري وزنمون تراز ميكنه كابين رو ...
ميله كنار رو محكم گرفتم و چشمهام رو بستم ...
تقريبا دو دقيقه اي ميشد كه چشمهام رو بستم ...
ديدم كيان ب*غ*لم كرد و گفت ...
-يكبار ترسوندمت ... با خودم قسم خوردم كه جبرانش كنم ... من بهت خيلي بد كردم ... هر چي بگي حق داري ... ميدونم حق دادن به من خيلي سخته اما ازت ميخوام كه دركم كني ... حد اقل به حرمت همون روزهايي كه عاشقونه نگاهم ميكردي و من فقط به انتقامم فكر ميكردم ... نياز به خدا پشيمونم ... چند بار اومدم بهت بگم اما نشد غرورم غلبه كرد ...
خواستم چشمهام رو باز كنم كه ديدم دوباره من رو محكم تر گرفت و گفت ...
-هيس ... هيچي نگو ... همينجوري اروم تو ب*غ*لم باش تا بتونم حرفهام رو بهت بزنم ... اوردمت اينجا تا دوباره عين ماهي از دستم ليز نخوري ... نياز من با دروغ اومدم جلو ... به دروغ گفتم ميخوامت ... اما نياز به پاكيت قسم ميخورم كه من اون شب متحول شدم ... وقتي ديدم تو با چه اطميناني زندگيت رو بهم هديه كردي ... تازگيت رو بهم بخشيدي از خودم بدم اومد ... دوست دارم همش رو از اول بگم ... بعد قضاوتش با خودت ... ميدونم كلامم برات اعتبار نداره اما نياز بزار بگم ... من دارم خفه ميشم ... اين وجدان لعنتي ول كنم نيست ... نياز من عاشقت نبودم ... اما ميفهميدم كه تو ذره ذره دلت رو داري ميبازي ... نياز من از نزديك شدن به تو لذت ميبردم اما نه لذتي كه از سر علاقه و عشق باشه ... نه ... لذتي بود كه انگار دارم جايي رو فتح ميكنم ... همش از سر اريا و ارزو شروع شد ... اونها بودند كه اومدند و گفتن كه تو قصد داري تا من رو تلكه كني ... من هم بهشون گفتم كه خيليا خواستند و نتونستند ... اما اون روزي كه تو جلوي اون دوستم علي اون كار رو كردي ... گفتم انگار راست ميگفتند ... تو همچينم مظلوم نيستي ... يه همچين كاري خيلي روي باز ميخواد ... خلاصه شبش كه با علي رفتم بيرون بعدش رفتم اريا رو ديدم ... يك ساعت نميشد كه كاري كه باهام كرده بودي دهن به دهن بين دوستهام و اشناهام پيچيده شد ... اريا هم يكيش بود ... خيلي رو اعصابم رفت تا اينكه بهش قول دادم تلافي كنم ... چيزي كه عوض داشت گله نداشت ... تو به دروغ گفتي منم تو اوج عصبانيت قول دادم كه دروغت رو به حقيقت تبديل كنم،چند وقتي شك داشتم به عملي كردنش ... دختر سفتي بودي ... راه نميدادي ...
تا اينكه بردمت شمال ... با اؤن برخورد فاميلت ... هم دلم برات سوخت هم حسي شبيه تنفر بهم دست داد ... اون كار كم كاري نبود كه در حقم كردي ... خواستم همونجا قال قضيه رو بكنم تموم شه بره ... اما باز دلم نيومد ... گفتم عزاداري ... تا اينكه به هزار ترفند با ايده هاي مختلف از ارزو و اريا برات لباس شب گرفتم بردمت نامزدي پيمان و سولماز ...
ميخواستم تو مهموني حالتو بگيرم اما باز يه چيزي تو دلم ميگفت براي اون كاري كه كردي اين تلافي كمه ... صبر كردم ... بردمت خونه شيرين ... خواستم اونجا بهت بفهمونم كه من كيم ... اما باز وقتي نگاهت كردم ديدم بايد با ميل خودت بياي طرفم ... چون من ميخواستم تو غرورت زير سوال بره ...
تا اينكه اونشب ... نياز ... اون شب ... اون شب ... من با تو زندگي كردم ... من باورم نميشد كه تو هنوز دست نخورده باشي ... اخه رفتارهات خيلي اگاهانه و شك بر انگيز بود ... نياز ... به خداونديه خدا قسم من نميدونستم كه تو دست نخورده اي ... وقتي بعدش فهميدم دنيا برام به اخر رسيده بود ... اونشب تو خيلي اروم خوابيدي اما من تا صبح به خودم فحش و ناسزا ميگفتم ... اخه من هر غلطي ميكردم جز اين كار ... ميدونم گ*ن*ا*هي كردم كه هيچ وقت نبايد من رو ببخشي ... صبح اريا جواب اس ام اسه ديشبش رو بهم داد وقتي كه تو رفتي چايي دم بدي من براش اس ام اس زدم و گفتم كه تموم شد دختره امشب به غلط كردن ميوفته ...
واي ... واي ... نياز ... من چه غلطي كردم ... نياز تا ظهر خدا خدا ميكردم كه از گذشته من و قول و قرارم با اريا خبر دار نشي ... اما انگار كار خدا بود كه تو اس ام اس رو بخوني ...
من تا همين چند ماه پيش كه مهمو نيه پيمان اينها بود نميدونستم كه تو اس ام اس رو خوندي ...
تو هم مقصري نياز ...
تو هم بد كردي ...
قبول كن كه بد كردي ...
نگفتي با اؤن حرفهايي كه از خودت زدي من چه تصويري از تو توي ذهنم ميسازم ...
وقتي گفتي من رو نميخواي ... وقتي گفتي اوني كه ميخواي نبودم. از وقاحتت بدم اومد ... از فرم گفتنت ... از پر روييت بدم اومد ... همش رو رفتم به ارزو و اريا گفتمً ...
اون دوتا هم گفتن كه تو اين كاره اي و روزگار ترميمي ها رو خوب ميشناسي و تجربه كردي ...
منه خر باورم شد ...
@romangram_com