#نیاز_پارت_441

دستگاه شروع به گردش كرد ...
دور اول رو كه زد ... كمي ترسيدم ...
اما وقتي اطمينان از امنيتش گرفتم با خيال راحت دستم رو دور گردنش گرفتم و به دور از هر نگاهي لبخند زدم و به رنگهاي اطرافم نگاه ميكردم ... قسم ميخورم ذوقم از خيلي از بچه هايي كه حتي ميتونستن به خاطر جثه ريزشون سوار اسبها بشن بيشتر بود ...
كاش من هم كوچيك بودم ...
كاش من هم ميتونستم اين لذت رو تو سن خودم تجربه كنم ...
تا دور اخر دستگاه من لذت بردم و به اطرافم نگاه ميكردم ...
دستگاه كه توقف كرد سرم كمي گيج ميرفت ... دستم رو به ميله هاي حفاظي كنار گرفتم و از دستگاه خارج شدم ...
چقدر لذت بخش بود ...
كيان نزديكم اومد
-مزه داد؟ كارِ خودتو كردي ؟
با كمي خجالت نگاهش كردم و گفتم ...
-اره ... مرسي ...
-بيا بريم چرخ و فلك سوار شيم ...
از بلندي ترس عجيبي داشتم ... اين رو وقتي فهميدم كه يكبار رفتم رو پشت بوم هتل و از بالا به پايين نگاه كردم ...
خواستم بگم ميترسم اما دل رو زدم به دريا و گفتم ...
-با اينكه خيلي ميترسم اما بريم ... دوست دارم امتحانش كنم ...
خنده اي نسبتا بلند كرد و دستش رو به سمتم دراز كرد ...
خواستم دستش رو رد كنم اما دروغ چرا خودم هم مايل بودم ...
دستش رو گرفتم و به سمت باجه رفتيم ...
بليطها رو گرفتيم ...
رفتيم تو كابين خالي نشستيم ...
من و كيان تو يك كابين بوديم ...
با تكون تقريبا سنگيني كابين به سمت جلو حركت كرد ...
ترسيدم ...

@romangram_com