#نیاز_پارت_440

ماشين رو قفل كرد و زيپ كاپشنش رو بست و گفت
-بريم ...
قدم هاي من مثل يك بچه تند بود و قدمهاي كيان خيلي با حوصله و از روي تفنن ...
اينقدر شوق زود تر رسيدن به بازي ها رو داشتم كه نميدونستم چجوري كيان رو جا گذاشتم ...
همه جا شلوغ بود ... كنار هر بازي بيش از ده بيست نفر ايستاده بودند ...
رنگها من رو به شعف مياوردند ... قلبم از شدت شادي تند تند ميتپيد ...
نميدونستم از كجا شروع كنم ...
برگشتم و به كيان نگاه كردم ...
-نگو كه ميخواي سوار شي ...
-ميخوام سوار شم ...
-نياز اين بازي خيلي بچه گانست،
-كيان ... برام فرقي نداره ... من خيلي اين بازي رو دوست دارم ...
اسبهايي كه همه دور هم روي يك زمين گردون ميچرخيدند ...
با كلي نارضايتي برام بليطش رو گرفت ...
كنار ايستاد و نگاهم كرد ...
براي اولين بار بود كه تفريح كودكانه اي رو تجربه ميكردم ...
بليط رو از دستش گرفتم و تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
- ... تو نمياي
لبش رو كج كرد و گفت
-من با رفتنه تو هم مخالفم ...
بليط رو بالا اوردم و گفتم ...
-ممنونم ...
-خواهش ميكنم ...
رفتم كنار يكي از اسبهاي سفيد رنگ ايستادم ...

@romangram_com