#نیاز_پارت_439
-نياز فكر نميكني كه خيلي خودخواهيه كه يك طرفه به قاضي بري ...
-نه اصلا همچين فكري نميكنم ... من رو ميرسوني خونه ...
باز نفسش رو عميق داد بيرون و گفت ...
-پاشو برسونمت ...
از جام بلند شدم و يك بيست يورويي روي ميز گذاشتم و به سمت در رفتم ...
برام مهم نبود كه باقيه پول داره يانه ... اما تا اومدم به خودم بيام ديدم دستم رو گرفته و بيست يورويي رو گذاشت كف دستم و با اخم غليظي نگاهم كرد و گفت ...
-هنوز ياد نگرفتي كه با يه مرد مياي بيرون دست به جيب نشي ...
ناراحت شدم ... حتي تعارفاتش هم تنش زا بود ...
-من با دوستم اومدم بيرون ... اون هم به پيشنهاد خودم ... دليلي نديدم كه بخوام مهمون بشم ...
--نياز بريم ... امشب به اندازه كافي حالم رو گرفتي ...
از سالن رفتيم بيرون و داخل ماشين كه شديم كيان نگاهم كرد و باز با يك مكث نسبتا طولاني گفت ...
-يه جاي خوب به فكرم رسيد ... فكر كنم دوست داشته باشي ... مياي ؟
حالم گرفته بود اما باز لبخندي ملايم زدم و گفتم ...
-مثلا كجا ؟
-بريم ميفهمي،ً
بي صدا پاش رو گذاشت رو گاز و رفت به سمت همون رودخونه ...
زير يكي از پلها پارك كرد و ازم خواست تا پياده بشم ...
خداي من چي ميديدم ... يك شهر بازيه كوچولوي سيار ...
با شوق نگاهش ميكردم ... اين اولين بار بود كه من شهر بازي ميرفتم ... با ذوق بي حد به چشمهاش نگاه كردم و خنده اي از سر شوق زدم و گفتم ...
-خيلي خوشحالم كردي ...
از ذوقي كه در من ميديد چشمهاش گرد شده بود ... از تعجب خنديد و گفت ...
-من ميگم مثل بچه ها ميموني تو هي بگو نه ... حالا چرا اينقدر ذوق زدي ...
اشك تو چشمهام جمع شده بود اما باز جلوشون رو گرفتم و گفتم ...
-فقط ميتونم بگم مرسي ...
@romangram_com