#نیاز_پارت_434
-اين بايد رودخونه راين باشه ... نه؟
جدي تو جوابم گفت
-اره ... اين هم يكي از پلهاشه كه اين ور رو با اون ور وصل ميكنه ...
با شوق نگاه ميكردم ... اخه تو فيلمها و تو كتابها زياد از اين محيط اطلاعات كسب كرده بودم ...
-فوق العاده است ...
هيچي ازش نشنيدم ...
بالاخره جلوي يك كافه ايستاد ... نما از بيرون حياط سنگ فرشي بود كه معدود ماشينهاي مدل بالايي توش پارك بود از جمله ماشين ما و يك ساختمون همكف اما بزرگ كه تمامش رو سنگهاي ريز دو سانتي اكريل دار كار گذاشته شده بود ...
از ماشين پياده شديم ... جلوي ماشين ايستادم تا خودش هم از ماشين پياده بشه ...
همقدم شديم و به سمت ورودي رفتيم ...
-قبلا اومدي اينجا ؟
زير چشمي نگاهي بهم انداخت و گفت ...
-چرا ميپرسي ؟
-همينجوري ... مشتاق شدم بدونم ...
-دو سه باري ميشه ...
-حدس ميزدم كه بار اولت نباشه ...
ايستاد روبروم و تو چشمهام ذل زد و گفت
-انگار تموم فكرت مشغول منه ...
بد تيكه اي بهم انداخت ... چشمي نازك كردم و تو جوابش گفتم ...
-جناب از خود راضي براي اينكه اينجا خيلي متروكه بود اينو گفتم ... در ضمن زندگيه امثال تو حدس زدن نميخواد ... همش با يك نگاه ديده ميشه ...
نفسش رو داد بيرون ودستش رو تو جيبش كرد و به سمت در رفت ... من هم بالطبع به دنبالش رفتم ... به محض رسيدنمون به پشت در ... دو تا از باديگارد هاي درشت هيكل برامون در رو باز كردند، ما هم داخل رفتيم ...
خداي من چي ميديدم ...
تاريك بود اما همه جا ديده ميشد ... نور قرمز تو فضا به چشم ميخورد اما چشم رو اذيت نميكرد ... تقريبا بيست نفري وسط سالن مير*ق*صيدند و چند نفري هم كنار بار نشسته بودند ... سالن بزرگي نبود ... كاناپه هاي دو نفره شيكي دورتا دور سالن براي استراحت گذاشته بودند ً ... در كل فضاي دلنشيني بود ... اما حسي غريب به من منتقل ميكرد ...
دستش رو پشت كمرم به منظور هدايت گذاشت و من رو به سمت يكي از كاناپه ها برد ً،
روي كاناپه اي كه به صورت اِل قرار داشت نشستم و كيان هم كنارم روي طرف مقابل اِل نشست ...
@romangram_com