#نیاز_پارت_433
-خب ... انگار قبول كردي ... حالا شديم دو تا دوست خوب تو غربت ... مگه نه؟
اخم. كوچيكي كرد و دستهاش رو گذاشت تو جيبش و گفت ...
-باشه ... دوستيم ... من خيلي خستم ...
جيگرم هزار بار براي ناراحتيش تكه و پاره شد ...
برگشت و ازم دور شد ...
قلبم آتيش گرفته بود ... اما چه فايده ... تنها راهي بود كه هم من از ديدنش محروم نباشم و هم غروروم زير پا له نشه ... من هنوز عاشقشم ...
تقريبا به ته سالن رسيد ... يه جورايي دلم نميومد تنها بزارمش ... اون هم با اين حال و هوا ...
-من با اينجا اشنا نيستم ... دلم يه نوشيدنيه داغ ميخواد ...
همونجا ايستاد و بر گشت به سمتم نگاهم كرد ...
-پايهء يه نوشيدني اون هم مهمونه من ... هستي ؟
چشمهاش رو ريز كرد و نگاهم كرد و گفت ...
-برو يه چيزي بيار سردت نشه ... تو لابي منتظرتم ...
سرم رو به نشونه قبول كردن تكون دادم و رفتم سمت اسانسور ...
تو راه مدام با خودم كلنجار. ميرفتم كه اين كاري كه كردم درست بود يا نه ... اخه تنها دو راه داشتم يا براي هميشه ميب*و*سيدمش و ميگذاشتمش كنار ... يا اينكه همه چيز رو فراموش ميكردم و حد اقل ميتونستم غرورم رو جلوش خرد نكنم و موضع خودم رو براش معلوم ميكردم ... كه من تنها ميتونم در نهايت اون رو به چشم يك دوست ببينم ...
سريع رفتم تو اتاقم و يك اور كت مشكي رنگ تا بالاي زانو پوشيدم ...
رو همون مبل تو لابي نشسته بود ... با رسيدن من از جاش بلند شد و گفت
-بريم ؟
هنوز پَكَر بود ... اما به روي خودم نياوردم و گفتم ...
-اره ...
از هتل زديم بيرون و رفتيم به سمت ماشيني كه جلوي در دست يكي از راننده هاي هتل موقت پارك شده بود ...
ماشين خيلي شيك و نازي بود ...
سوار ماشين شديم حركت كرديم ...
هيچي نميگفت و بالطبع من هم چيزي براي گفتن نداشتم ...
كمي تو ماشين خيابون ها رو ميگشتم تا بالاخره ديدم داريم سمت پل بزرگ و ديدني اي ميريم ... حدسم رو به زبون اوردم ...
@romangram_com