#نیاز_پارت_432

متعجب نگاهم كرد و گفت
-كجا ميري؟
اينبار اخم كردم و گفتم
-ميشه اينقدر تو كارهاي شخصي من دخالت نكني ... قبلا بهت گفتم كه مراقبه حرفهات باش ...
خواستم برم كه ديدم دنبالم اومد و گفت ...
-من هنوز حرفام رو نزدم ...
-گفتي ... منم. شنيدم ...
-هنوز چيزي نگفتم ...
-اون چيزي كه بايد ميگفتي رو گفتي ... من هم فهميدم ... الان هم لطفا مزاحمم نشو ...
بازوم رو گرفت و من رو كنار راهرو كشيد ... جايي كه فقط خودم و خودش بوديم ...
-تو چته؟ چرا اينجوري ميكني ... چرا از هر دري باهات وارد ميشم جواب نميدي ... من اين همه راه براي تو اومدم ... اومدم تا از دلت در بيارم ... ديگه چي كار كنم ...
دستم رو به بازوم گرفتم تا بلكه دستش رو از رو بازوم برداره اما نه اون دستش رو برداشت و نه دست من از رو دستش كنار رفت ... در نهايت كاري كه تونستم بكنم تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-من چمه؟ راست ميگي ... من چمه؟ خودمم نميدونم ... ميخوام زندگي كنم ... نميذاري ... ميخوام تنها باشم يهو نميدونم از كجا سر و كله ات پيدا ميشه ... تا ميخوام دوباره همون نياز شاد و سر حال قبل بشم مياي و همه چي رو خراب ميكني ... مگه من بهت گفتم بيا؟ اصلا چرا اومدي؟ چرا نميذاري زندگيم رو بكنم ... چي رو از دلم در بياري ؟ من كه خيلي وقته گفتم ديگه از دستت ناراحت نيستم ... نگفتم؟ من كه حتي يكبار هم اويزونت نشدم ... انگار بر عكس شده ... اخر زمون شده ... اوني كه بايد حق اعتراض داشته باشه سكوت ميكنه اوني كه جنايت كرده حق به جانب ميشه ...
با چشمهاي گرد شده نگاهم كرد و گفت ...
-جنايت ؟ مگه من چي كارت كردم ... مگه غير از اين بود كه تو با خواستهء خودت اومدي تو ب*غ*لم ؟ خودت هم بعدش گفتي منو نميخواي ... پس ديگه چرا من رو بي ابرو كردي ؟ چرا رفتي پيش شيما هر چي خواستي گفتي ... چرا پيش سولماز اون حرفها رو زدي ... چرا من رو يه اشغال نشون دادي ...
وقاحتش حالم رو بهم زد ... نميخواستم ادامه بده ...
اخم كردم و پوز خندي بهش زدم و تو حرفش پريدم و گفتم ...
-كيان ... بس كن ... من هيچي ... هـيچ جا براي خراب كردن تو نگفتم ... مشكلي كه من و تو، خودمون، نتونستيم حلش كنيم رو من چطور ميتونستم از شخص ديگه اي كمك بگيرم ... وقتي تو زندگيه من تو جايي نداري من چطور ميتونم از كسي كمك بخوام كه دوباره تو رو بهم بر گردونه ... كيان اگر ميبيني الان رو به روت ايستادم ... فقط و فقط به خاطر اين هست كه به چشم يك دوست نگاهت ميكنم ... فكر كنم بدوني جايگاه يك دوست چيه ... من كه يكبار بهت گفتم همه چي تموم شده ... بخشيدمت اما ازم نخواه كه كاري كه كردي رو فراموش كنم ... من اتفاقا بايد پيشت يك اعتراف هم بكنم ... كيان تو خيلي قشنگ بهم فهموندي كه من تنهام ... بهم فهموندي. كه حالا كه پدر و مادر ندارم نبايد به هيچ كس اعتماد كنم ... بهم فهموندي كه حالا كه خونواده اي ندارم اگر عاشق كسي بشم اون ادم ممكنه من رو يك ادم بي بند و بار ببينه ... بهم اينو فهموندي كه هميشه و هميشه. فقط اين خود من هستم كه ميتونم به خودم كمك كنم ... ميتونم پيش خودم اعتماد كنم ... ميتونم خيلي راحت گذشتم رو بب*و*سم و بذارم كنار ... كيان من، اينقدر، به لطف تو تغيير كردم ... ديگه يك دوست چه كاري ميتونست بكنه كه براي من تو انجام نداده باشي ... واسه همين هم الان ميتونم به چشم يك دوست ببينمت ...
-نياز تو از تغيير حرف ميزني ... خب منم تغيير كردم ... تو نميتوني به چشم يك دوست به من نگاه كني چون تو به من احساس داري ...
باز اون شد شاه و من گدا ... تحمل نياوردم ...
-احساس؟ كيان من با احساسم جلو اومدم وقتي جواب اون حس عميق رو اونقدر وحشيانه ازت گرفتم تصميم گرفتم قبل از نفرتم بهت يك شانس بدم ... كيان كاري نكن كه از اين تصميمم پشيمون بشم ... كيان ... نميتونم خودم رو گول بزنم ... تو قلبم جايگاهت از عرش اومد به فرش ... ديگه از اين پايين تر نيا ... اومدم اينجا تا بتونم براي ايندم كاري كنم تا تضمين جبران اون اشتباهم بشه ... اشتباهي كه احساس و منطقم هر دو دست به دست هم داده بودند تا من هم مثل خيلي از دختر هايي كه ارزو دارند يكي پا به پاشون قدم برداره ... يك حامي و پشتيبان داشته باشه با قهرمان ارزو هام روزهاي جديدي رو ورق بزنم ... من به مامانت اينها رو گفتم ... كيان ... اشتباه از تو نبود ... اشتباه از بي كسي و تنهايي من بود ... اشتباه از پدر و مادر و دايي بي نواي من بود كه زود تر از من رفتن و وقتي براي اين نداشتند كه به منِ احمق بگن كه اين دلي كه گِرو گذاشتي عواقب سختي رو به دنبال داره ... كيان ... تو گ*ن*ا*هت اين بود كه به عنوان يك هم زيست به من و احساسم نگاه نكردي ... اما گ*ن*ا*ه من خيلي بالاتر از اين بود ... من بدون اينكه به جوانب نگاه كنم چشمهام رو بستم و ميخواستم خودم رو براي هميشه به تو تعلق بدم ... حالا هم تجربه كردم ... ميدونم تجربه سنگينيه ... اما من به لطف وجود تو فهميدم كه هميشه تنهام، و هميشه تنها خواهم موند ... الانم ازت يك خواهش دارم ... يا سراغم رو نگير يا اگر خودت هم دنبال سرگرمي ميخواي باشي سمت من نيا ... من ميتونم برات يك دوست باشم ... دوستي كه ميتونه تو چهار چوب دوستي برات حتي جونش رو هم بده ... كيان من ميتونم بهت اعتراف كنم ... من ... من ... هيچ وقت از تو بدم نميومد ... الانم از تو بدم نمياد ... اما الان حسم پخته تر شده ... از اون خامي در اومده ... تو دوستيمون اشتباهي كرديم كه اگر براي خودمون تابو نكنيمش ميتونيم دوستهاي خوبي بشيم ... اگر ميتوني بپذيري بهم بگو ...
تو چشمهاش غم عجيبي داشت ... همون غمي كه من به زور پشت لبخند مصنوعيم پنهونش كردم ...
سرش رو به منظور مثبت تكون داد ... احساس كردم خوب دارم پيش ميرم ... خوب دارم با احساسش راه ميرم ... از حزني كه تو نگاهش اومد به انعطاف پذيريش پي بردم ... چقدر دلم براش سوخت ... اما تو اون موقعيت من بايد اين كار رو ميكردم ... هرچند كه احساسم با گفته هام زمين تا اسمون فرق داشت ... من هنوز هم محتاجش بودم ...
خيلي وقت بود دستش زير دستم روي بازوم بود ... اهسته دستش رو اوردم پايين و براي اينكه بتونم باهاش طبق گفته ام مثل يك دوست كنار بيام گفتم ...

@romangram_com