#نیاز_پارت_431
نگاهش تحسين آميز بود ... لذت بردم از اينكه تيپم باب ميلش بود اما به روي خودم نياوردم و بدون اينكه نگاهش كنم نشستم روي مبل مقابلش و مثل خودش پاي چپم رو انداختم روي پاي راستم ...
نگاهش كردم و گفتم ...
-خب ... امرتون ...
با لبخند گفت ...
-يكي ندونه انگار جلسه كاري گذاشتيم ...
-براي من ملاقات با تو دست كمي از جلسه رسمي نداره ...
-باز شروع كردي نياز ...
پوزخندي زدم و خيلي قاطع و جدي گفتم
-يادم نمياد چيزي رو تموم كرده باشم كه باز بخوام از دوباره شروعش كنم ...
-باشه ... باشه ... نوشيدني چي ميخوري ...
-ممنونم جيزي ميل ندارم ... اگر بخوام خودم سفارش ميدم ... لطفا حرفهات رو بگو ... هر چند كه اصلا مشتاق به شنيدنشون نيستم ...
-نياز اينقدر غد نباش ... به حرفهاي من هم ميرسيم ... اما بيا قبلش يه گلويي تازه كنيم ...
تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-كيان ... اگر ميخواي باز سر به سرم بذاري اينبار ديگه حتي يك دقيقه هم تحملت نميكنم ...
كلافه دستي تو موهاش كشيد و گفت
-خيله خب بابا ... من كه از هر دري باهات وارد ميشم تو باز ساز خودت رو ميزني ... اومدم دنبالت ببرمت بلژيك ... شيما و كاوه ميخوان ببيننت ... منم مامورم و معذور ...
اخمي كردم و از درخواستش جا خوردم ...
-ببخشيد ؟
خنديد و انگار ببخشيد گفتن من رو از روي ذوقم تلقي كرده باشه گفت ...
-خب دلشون رو بردي ديگه ... خوب ماهرانه رفتي رو سيستم احساسيشون ...
-از طرف من سلام زياد برسون ... ولي بهشون بگو كه نياز دليلي براي قبول كردن اين ديدار نداشت ... در جوابه شما هم بايد بگم كه جناب كيان خان دادفر ... بنده هيچ ... تكرار ميكنم هيچ تلاشي براي به دست اوردن دله پدر مادر گرامتون نكردم ... ايشون و كاؤه خان نهايت لطفشون رو شامل حالم ميكنن ...
-نياز ... من نميدونم چرا تا منو ميبيني طرفم گارد ميگيري ... يكبار هم بهت گفتم اون قضيه خيلي وقته كه درش بسته شده ... بهتره تو هم فراموشش كني ...
از اين حرفش باروت شدم ... دلم ميخواست هر چي قدرت تو دنيا هست يكجا ميومد تو بدنم تا بتونم تو يك ثانيه از گفتن اون جمله پشيمونش كنم ...
خودم رو كنترل كردم و تو جوابش فقط نگاهش كردم و از جام بلند شدم
@romangram_com