#نیاز_پارت_429
درختهاي سبز كه با توپهاي رنگي تزيين شده بودند ... چه اهميتي به سال نو ميدادند ... حتي درختهاي تو خيابون هم چراغوني بود ... ميترسيدم براي خودم خريدي كنم ... موجوديم براي زندگي تو المان كم بود و به هيچ وجه نبايد ولخرجي ميكردم ... تنها خرجي كه كردم رفتم تو يك سوپر ماركت و براي خودم چند مدل كيك و چيپس گرفتم و بعد رفتم طبقه پايينه پاساژ ... همه و همه رستوران بود ... و چقدر جالب بود كه بيشترشون ترك زبان بودند ...
رستوران چيني هم داشت ...
قيمتها براي من كمي گرون بود اما باز بايد يك جوري سر ميكردم ... بهتر از منو هاي سر به فلك كشيدهء هتل بود ... براي من صبحانه در هتل فقط مجاني بود ...
يك پاكت سيب زميني سرخ شده گرفتم و رفتم رو نيمكت وسط پاساژ نشستم و شروع كردم خوردنش ...
بالاي سه يا چهار خانوار ايراني ديدم كه از جلوم رد ميشدند ... المان پر بود از ايراني ...
كمي مغازه ها رو نگاه كردم و نزديكهاي ساعت چهار بعد از ظهر رفتم هتل ...
خسته بودم ...
وارد اتاقم شدم، باز براي اينكه سرما از بدنم دور بشه رفتم دوش ...
بعد از دوش داشتم موهام رو خشك ميكردم كه در اتاقم زده شد ...
در رو باز كردم، ديدم كيان پشت در ايستاده ...
-سلام ً،
تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم
-اينجا چي كار ميكني ؟
-ديشب به احترامت نيومدم ... اما امروز ديگه طاقت نياوردم ...
خواستم در رو ببندم كه جلوم روگرفت و گفت
-نياز ... باهات حرف دارم ...
به نطرتون كيان چي ميخواد بگه ...
بچه ها منم مثل خيلي از نويسنده هاي ديگه منتظر امتياز و تشكرتون هستما ...
دوستتون دارم و اين مژده رو بهتون ميدم كه زندگيه نيازتا پنج يا شش پست ديگه سرانجام ميگيره ...
حرف؟ چه حرفي؟ با تعجب كمي مكث كردم ... از بستن در صرف نظر كردم ...
-چه حرفي ؟
تو چشمهام نگاه كرد و گفت ...
-اينجوري كه نميشه ... بيا بريم يه جاي اروم با هم حرف بزنيم ...
از حرفش خندم گرفت اما جدي رو كردم بهش و گفتم ...
@romangram_com