#نیاز_پارت_428
با همون گرسنگي دوباره خوابيدم ...
ساعت چهار صبح بيدار شدم ... رفتم كنار پنجره نشستم و به بيرون نگاه كردم ...
دلم بدجوري گرفته بود ...
با اون گفته هاي من به كيان معلوم بود كه ديگه نه زنگ ميزنه و نه مياد پيشم ...
اينجوري كه ميگفت دو ساعت ديگه پيشتم پس يعني تو دو ساعتيه المان زندگي ميكنه ...
دلم يه هم صحبت ميخواد ...
هوا اينقدر سرد بود كه برف تمام زمين رو پوشونده بود
...
تا شش صبح دم پنجره نشستم ...
شش صبح شروع كردم از بيكاري ناخنهام رو لاك زدم ...
باز رو تخت دراز كشيدم ... چشمهام گرم خواب شد
ساعت نه صبح بود كه بيدارشدم و رفتم تو رستوران هتل ...
صبحانه مفصلي خوردم ...
اومدم بالا و لباسم رو عوض كردم و تصميم گرفتم كمي تو شهر بگردم ...
قبلش رفتم تو لابي و از رسيپشن خواستم تا ادرس هتل و ادرس نزديك ترين مركز خريد رو بهم بده ...
كمي با خانمي كه تو رسيپشن بو د صحبت كردم و ازش پرسيدم كه ارزون ترين طريق رفت و امد تو المان چجوريه ...
اون هم برام توضيح داد كه با يك تيكت بان كه همون ترن يا ترام خودمؤن ميشه ميتونم تا اخر شب ازش استفاده كنم ...
بهترين راه براي گردشم بود ...
لباس گرمي پوشيدم و با كلي ذوق از هتل زدم بيرون ...
با اينكه هوا سرد بود مردم انگار عادت كرده بودند به سرما خيلي راحت قدم ميزدند و شاد بودند ...
لباسهاي راحت ... صورت هاي بدون ارايش يكي از مواردي بود كه به راحتي حس ميكردم كه تو المان هستم ...
با كلي استرس و هيجان سوار اولين اتوب*و*س شدم ...
همه جا برام تا زگي داشت ... جلوي يك مركز خريد نگه داشت و من پياده شدم و رفتم داخلش ...
تماميه برند هاي معروف ... لباس فروشي هايي كه بسيار زيبا خودشون رو براي كريسمس اماده كرده بودند ...
@romangram_com