#نیاز_پارت_424
رفتم رو تخت نشستم و خسته و كوفته به اطرافم نگاه كردم ... همه چيز تازه و غريب بود ... يه جورايي يه حسي بهم ميگفت كه انس گرفتن با اين اتاق كار سختيه ...
بلند شدم و رفتم دم پنجره ... از بالا به پايين نگاه كردم ...
كيان رو ديدم كه سوار ماشين شد ...
رفت ...
دلم براش تنگ ميشه ...
منم قاطي كردم ... نميدونم چي ميخوام ...
وقتي كنارمه باهاش بد تا ميكنم وقتي داره از پيشم ميره تازه ميفهمم كه به بودنش محتاجم ...
چمدونهام رو برداشتم و دونه به دونه باز كردم و همه رو تو كمد چيدم ...
يك لباس راحت برداشتم و رفتم حموم ...
يك دوش اب گرم ... تنها چيزي بود كه ميتؤنست دماي بدنم رو با محيط بالانس كنه ...
از دوش كه اومدم بيرون ... يك شلوار جين پوشيدم و يك پليور ساده كرم رنگ تنم كردم و موهام رو خشك كردم ...
رو تخت دراز كشيدم و به سقف نگاه كردم ...
واقعا بي كس و بي برنامه بودم ...
تنها و تنها و تنها ...
خواستم كمي تو لابي برم اما رمق اين كار رو هم نداشتم ...
تصميم گرفتم بخوابم ...
چشمهام رو بستم و خوابيدم ...
با صداي تلفن بيدارشدم ...
نميدونم چقدر خوابم عميق بود كه نفهميدم تلفن داره چند بار زنگ ميخوره ...
هوا تاريك شده بود ...
ساعت رو نگاه كردم ... نه شب بود ...
خداي من از ساعت پنج خوابيدم تا الان ...
رفتم دنبال تلفن كه تا بهش رسيدم ... قطع شد ...
تعجب كردم و مشتاق شدم بدونم كيه ... بي نهايت گرسنگي اذيتم ميكرد ...
@romangram_com