#نیاز_پارت_425

بي خيال تلفن شدم و رفتم جلوي اينه و صورتم رو يك نگاهي انداختم و يك رژ گونه كمرنگي زدم و يك رژ لب صورتي رنگي ماليدم به لبهام و داشتم از در ميرفتم بيرون كه ديدم تلفن دوباره به صدا در اومد ...
اينبار از روي تخت پريدم و رفتم سمت تلفن ...
-hello ...
-نياز ...
-yes..i'm niaz
-نياز منم كيان ...
-سلام ... پس چرا نميگي ... شماره اينجا رو چطوري گير اوردي ...
-خب تو رسيپشن گفتم اونها هم وصل كردن ديگه ...
-خوبي ؟ كجا بودي ... اينقدر زنگ زدم ... مُردم ...
-چرا؟ كاري داشتي ؟
-نه زنگ زدم حالتو بپرسم ... نگفتي كجا بودي ...
-بيرون بودم ...
-نرسيده كجا رفتي براي خودت ...
-داري ميگي براي خودم ... چه لزومي داره به تو بگم ...
-باشه بابا ... باز شروع نكن ... شام خوردي ...
-اره با دوستم رفتيم خورديم، ...
-با همون دوستت؟
-اره چطور مگه اتفاقا الان منتظرمه ... ميخوايم بريم بيرون ...
-باشه ... مزاحمت نميشم ... كاري ؟ باري ؟
-نه مزاحم نيستي ... تو كي رسيدي؟
-مگه مهمه برات ؟
-نه ... الان كه فكر ميكنم چندان هم مشتاق نيستم بدونم ...
-هه ... هه ...
-كارهات اصلا به سنت نمياد كيان ... يه بازنگري توش داشته باش ...

@romangram_com