#نیاز_پارت_422

-باهات تا توي هتل ميام ... جابه جا شدي ... ميرم ...
لبخندي زدم و گفتم ...
-مرسي ... احتياج نيست ... ديگه تا دم درش منو رسوندين خودش كلي بود ... از اين به بعدش رو خودم ميتونم ...
ديگه بحث نكرد و خودش چمدونهام رو دستش گرفت و جلوتر از من راه افتاد توي هتل ...
من هم به ناچار دنبالش ...
وارد لابي هتل شديم ...
فضا ديگه برام غريب نبود ...
كمي استرسم از بين رفته بود ...
كيان برگه ها رو ازم گرفت و م*س*تقيم رفت جلوي رسيپشن هتل ...
شروع كرد به انگليسي حرف زدن و موارد لازم رو گفتن ... بعد از پنج دقيقه نگاه كردن به مداركم و پاسپورتم دختري كه كار ها رو ميرسيد با لبخند نگاهم كرد و گفت از اتاقهاي درجه يكمون براش اماده كرديم ...
خودم رفتم جلو و با الماني وارد بحث شدم، اول از همه هم پرسيدم كه شرايط كاري رو كي برام توضيح ميدن ...
طبق گفته هاش فهميدم كه من تنها تو اون هتل اقامت دارم و كلاسهام بعد از تعطيلات شروع ميشه ... كيان وقتي ديد من راحت تر از طريق الماني كارم رو راه ميندازم خودش رو كشيد كنار و گذاشت من كارم رو برسم ...
در نهايت كارت وروديه اتاق رو كه به منظور همون كليد اتاق بود گرفتم و چمدونهام رو خواستم خودم ببرم كه كيان به رسيپشن گفت كه شخصي رو بفرستند براي بردن وسيله هام ...
چمدونها رو همونجا گذاشتم و از طريق اسانسور همراه با كيان به طبقه پنجم رفتم ...
تو اسانسور بي صدا ايستادم و صحبتي نكردم ... فقط كيان دست به جيب نگاهم كيكرد و من زير اون نگاه ها بي نهايت معذب بودم ...
اتاقم رو پيدا كردم و كارتم رو زدم داخلش و وارد اتاق شدم ...
كيان هم پشت سر من وارد شد ...
زياد تو نرفتم و به كيان نگاه كردم ...
-خب من ديگه برم ...
ته دلم خالي شد ... حس عجيبي داشتم ... اصلا تو اون لحظه دنبال تنهايي نميگشتم ...
اما باز غرورم رو حفظ كردم و گفتم ...
-باز هم مرسي از همراهيت ...
تو چشمهام نگاه كرد و يك قدم اومد جلو ... فهميدم كه براي خداحافظي از شيوه خودش ميخواد استفاده كنه ...
براي همين زود تر دستم رو دراز كردم به طرفش و گفتم ...

@romangram_com