#نیاز_پارت_421
-كتي ... درسها چطوره؟ خوبه؟
كاترين هم كه فهميده بودم كتي صداش ميكننددو كلمه اول رو فارسي گفت و بقيش روبه زبان هلندي حرف زد ...
-اره ... خوبه، من از ...
زياد هم مشتاق به شنيدنش نبودم ...
كم كم رسيديم به داخل شهر ... چيزي كه برام جالب بود سرسبزيه المان بود وفرم اتوبانهاش ... كه كاملا با تهران و شايد هم با ايران فرق داشت
از روي تابلو ها اسم شهر ها رو كمابيش ميشناختم و معانيه تابلو ها رو كاملا ميفهميدم ...
اينجور كه معلوم بود هيچ كدومشون با زبان الماني اشنا نبودند ...
كمي توي راه بوديم تا بالاخره تو يكي از كوچه هاي نسبتا پهن ماشين پارك كرد ...
اضطرابم بيشتر شد ...
-رسيديم ...
كيان برگشت و گفت،
-اره رسيديم ... اون ساختمون سفيده هست ...
يك ساختمون بلند شيشه اي مشكي رنگ ... كه بالاي درش هم اسم هتل پرنسس به خوبي ديده ميشد ...
برگه هاي پذيرش رو از تو كيفم در اوردم و رو به كريستف و بعد به كاترين گفتم ...
-خيلي لطف كرديد ... نميدونم چطوري ازتون تشكر كنم ...
-راحت باش خانوم ... ما وظيفمو ن رو انجام داديم ...
در ماشين رو باز كردم و قبل از اينكه پياده شم خواستم از كيان هم خداحافظي كنم كه كيان گفت
-صبر كن چمدونهاتو در بيارم ...
دو تايي پياده شديم وكيان از صندوق چمدونهاي من رو در اورد و در صندوق با فشار دادن يك دكمه خود به خود بسته شد ...
روبروش ايستادم و تو چشمهاش نگاه كردم ...
هوا خيلي سرد بود و من همش حواسم به اين بود كه مبادا روي زمين يخ زده ليز بخورم ...
از همراهي كردنش ديگه خجالت كشيدم تا تهاجمي باهاش حرف بزنم براي همين خيلي ملايم و مهربون گفتم
-مرسي كيان جان ... خيلي زحمت افتادي ... به مامان، بابا ... سلام من رو برسون ...
باز اون اخم شيرين تو صورتش نشست ...
@romangram_com