#نیاز_پارت_420

چقدر برام جذاب شده بودند ...
-ببين اين زن چي كار با ما كرده كه فارسي رو تونستيم ياد بگيريم ...
از طرز بيانش خنده ام گرفت ...
-آخي ... عيبي نداره ... فارسي زبان شيرينيه ... ايشالله بيايد ايران ارزشش رو بيشتر ميفهميد ...
كاترين خيلي ناز و دوست داشتني نگاهم ميكرد ... نسبتا تپل بود با موهاي قهوه اي روشن كه بلنديش وقتي نشسته بود تا روي پاهاش ميومد ...
برگه دستم رو به كيان دادم و گفتم ...
-اين ادرس دقيقش هست ... باز هم ببخشيد ...
خنده اي كرد و گفت ...
-ادرسش رو بلدم اما براي اطمينان بده ببينم ...
موزيك ملايمي تو. ماشين پخش ميشد ... تا به حال نشنيده بودم ...
زبانش هم برام نا اشنا بود ...
-كيان به من گفت كه شما چند وقت ديگه بيش ما هم ميايد ... اگر به تعطيلات من بخوره خيلي بهتر ميشه چون ميتونيم برنامه بريزيم بريم اسكي ...
با تعجب به كيان كه پشتش هم به ما بود نگاهي كردم و گفتم،
-عزيز دلم ... اگر قسمت بشه ... چرا كه نه ... خوشحالم ميشم ...
-آهان ... منم خوشحال ميشم ...
توي ماشين گرماي دلپذيري داشت اما باز با اين حال كيان برگشت و مابين دو تا صندلي كه يك هواكش مانند بود رو با دست چك كرد و به صورتم نگاه كرد و گفت ...
-گرمت شد ؟
تازه فهميدم كه داره سمت باد گرم رو رو به من ميده ...
-مرسي ... خوبه ...
وقتي برگشت برسيدم ...
-خيلي راه ديگه داريم ؟
-تقريبا ...
چه واژه هاي جالبي از كريستف ميشنيدم ... هرچند كه با ديدن كاترين معلوم. بود كه بالاي شونزده هفده ساله كه با يك ايروني زندگي ميكنه ... پس ازش همچينم بعيد نبود ...
كيان رو به كاترين گفت ...

@romangram_com