#نیاز_پارت_419
-مگه چند تا هتل با هتلهاي زنجيره ايه حسين نواب كار ميكنه ... بيا بالا ...
تو دل خودم گفتم چقدر اين حسين نواب معروفه ... خوش به حالش
بي صدا نگاهش كردم و طوري بر خورد كردم كه انگار حق با توِه ...
-بيا ديگه ...
-زحمت ميشه برات ... گفتم كه من يك تاكسي ميگيرم ...
-نياز ... بيا جلوتر تا اونجا پارك كنه چمدونهاتو بزاريم تو ماشين ...
راهه ديگه اي جز قبول شرايط نداشتم ... رفتم جلوترو كيان از ماشين پياده شد و چمدونهام رو تو صندوق جا داد ...
تو ماشين كه نشستم متوجه حضور يك شخص ديگه هم شدم ... يك دختر شونزده يا هفده ساله
قبل از اينكه بخوام سلام كنم دخترك پيش قدم شد براي سلام
-سلام نياز خانوم ... خوب هستيد ...
چه لهجه با مزه اي معلوم بود فارسي رو ياد گرفته و زبان اصليش به حساب نمياد ...
لبخندي زدم و گفتم ...
-سلام عزيزم ... من خوبم ... مرسي ... شما خوب هستيد ...
خنده شيريني كرد و گفت ...
-من هم مرسي خوبم ... خسته اي از سفرتون؟
از فرم جمله بنديهاش خوشم اومد و باز خنديدم و گفتم ...
-نه عزيزم ... زياد خسته نيستم ...
خيلي شيرين حرف ميزد و ديگه يقين پيدا كردم كه ايراني نيست ...
بعد از دخترك نوبت به مردي كه راننده بود رسيد ... جالب اونجاست كه اون مرد هم همانند دختر لهجه دار بود ...
-سلام خانوم ... به المان خوش اومديد ...
با لبخند گفتم ...
-سلام ... ممنونم اقا ...
كيان هم ديگه نشسته بود و ماشين حركت كرد ...
-نياز يادم رفت معرفي كنم ... كريستف شوهر خاله اخريمه ... كاترين هم دخترشونه ... از مامان ايرونيه از بابا بلژيكي ... فارسي رو هم بلده بنويسه هم بخونه هم حرف بزنه ... كريستف فقط حرف ميزنه ...
@romangram_com