#نیاز_پارت_418

كيان رو گم كردم ...
ميدونستم كه بايد تاكسي ميگرفتم و خودم رو به هتل مربوطه ميرسوندم اما يهو بدنم غالب تهي كرد ...
عظمت فرودگاه ... المانيها ... وتجرب ه اولين سفر اون هم به خارج از كشور برام كمي دركش سخت بود ...
كيان انگار اب شده بود رفته بود زير زمين ...
من اينقدر دست و پام رو گم كرده بودم كه نميدونستم از كجا شروع كنم ...
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
وحتي براي گذاشتن چمدونهام روي چرخ هم سكه دو يورويي ميخواست كه من نداشتم و مجبور بودم كوله پشتيم رو پشتم بندازم و دو تا چمدونم رو دستم بگيرم ... شالم رو انداختم پايين و همونطور كه از زنهاي اطراف ميديم چنداد تيپم متفاوت با بقيه نبود ... من هم همانند خيلي هاشون يك جين ساده پوشيده بودم با پالتوي تا بالاي زانو ... شالم رو هم گه بيشتر تو اون لحظه حكم شال گردن رو بازي ميكرد ...
استرس تمام وجودم رو گرفته بود ...
در خروجي رو گم كرده بودم ... بر عكس ايران كه دهها مرد براي همراهيه چرخ و كمك به حمل چمدونها ميومدند طرفت اينجا حتي يك نفر هم براي جذب مسافر نميومد ...
يك گوشه سالن ايستادم و چمدونهام رو گذاشتم و كوله پشتي م رو اوردم جلو و از توش برگه پرينت شده ادوس هتل رو در اوردم ...
حالا كار بعدي اين بود كه برم دنبال تاكسي ...
با هر بدبختي بود خودم رو به در خروجي رسوندم، چندان هم تا من فاصله اي نداشت اما من از شدت اضطراب قدرت تشخيصم كم شده بود، در كه باز شد ... سوز خيلي بدي بدنم رو گرفته بود ... هوا سرد بود ... همونطور كه كيان ميگفت ... سرما تا توي استخونم هم ميرفت ...
چقدر متفاوت ... ايرانيها اينجا با خودشون هم قهرند ... همشون به همه زبان صحبت ميكنند به غير از فارسي ...
به سمت تاكسي ها رفتم كه ديدم ماشين پورشه نقره اي رنگ شاسي بلندي جلوم پارك كرد ...
سرم رو از شدت سرما نميتونستم برگردونم ... با شنيدن اسم خودم تونستم جرات كنم و توي ماشين رو نگاه كنم ...
كيان بود ...
-نياز ... صبر كن ... بيا ما ميرسونيمت
هم احساس دلگرمي كردم هم غرورم اجازه نميداد تا ازش درخواست كمك كنم ... همراه داشت و مجبور بودم مودبانه صحبت كنم
-مرسي ... شما بفرماييد من همينجا يه تاكسي ميگيرم ...
اخمه با مزه اي كرد و تو جوابم گفت ...
-نياز اينجا ديگه ايران نيست ... گفتم بيا برسونيمت ... ما هم داريم همون مسير رو ميريم ...
از حرفي كه زد تعجب كردم و گفتم ...
-هم مسير؟ مگه شما ميدوني كه من كجا ميخوام برم ؟
خنديد و گفت ...

@romangram_com