#نیاز_پارت_414
خنديدم و گفتم ...
-يعني المانيا اينقدر زشتن ...
همزمان كيان سرش رو. خم كرد و. كنار گوشم گفت
-پاشو جات رو با من عوض كن ...
اهسته طوري كه مرد نفهمه گفتم ...
-من راحتم ...
كيان نشست و براي اينكه من رو بيشتر حرص بده با صداي نسبتا بلند طوري كه مرد كنار من هم بشنوه گفت ...
-تو چيزي نميخواي ؟ جات خوبه ؟
مرد كناري خيلي متعجب نگاه ميكرد براي همين با لبخند كه از قبل رو صورتم بود رو به كيان گفتم ...
-نه اقاي دادفر ... ممنونم شما راحت باشيد ...
باز شيطنتم گل كرد و اينبار براي اينكه بيشتر حرص بخوره رو به مرد طوري كه كيان هم ببينه گفتم ...
-دقيقا چند ساعت پروازه؟
مرد كه يه خرده شيطون هم بود گفت ...
-چهار ساعت ... چهار ساعت و نيم ... راهش قشنگه ... خسته كننده نيست ...
با لبخند شيريني نگاهش كردم و گفتم ...
-چه با مزه ... مگه جاده شماله كه سر سبز و زيبا باشه ...
بلند تر از حد معمول خنديد و گفت ...
-باحال بود ... خوشم اومد ... زود گرفتي ... تنهايي داري ميري؟
ديدم ممكنه بعدا مشكل ساز بشه لبخندي زدم و گفتم ...
-نه با همكارم اومديم ... بيشتر اين سفرمون كاريه ...
جدي شد و پرسيد
-اهان ... زير نظر چه شركتي؟
-من براي دوره هتلداري دارم ميرم ...
-احسنت ... چقدر خوب ...
@romangram_com