#نیاز_پارت_415

مدام با هم حرف ميزديم و كيان رو ناديده ميگرفتم ... كيان هم خودش رو مشغول بازي تلفنش كرده بود ...
هواپيما از زمين بلند شد ... همه چيز برام تازگي داشت حتي نوع پرواز ...
هنوز يك ساعت نميشد كه از اوج گرفتن هواپيما ميگذشت كه ديدم بيشتر خانومها حجابشون رو برداشتند و راحت تر عمل ميكنند ... اما من هنوز كمي معذب بودم براي اين حركت ...
كيان همچنان سرش تو تلفنش بود ...
پرسنل مهماندار هواپيما خيلي خوش برخورد بودند و براي سرويس نهار مشغول شدند ...
صندليه جلو زني تقريبا پنجاه ساله بود ...
قد بلند و بسيار مرتب ...
انگار با نوه اش بود ... چون يك دختر بچه بلوند و خوشگل دو ساله هم همراهش بود ... و يك خانوم سي و خرده اي سال هم كنار صندليشون يعني دقيقا روبروي كيان نشسته بود
دخترك اينقدر بازيگوش بود كه هر چي دستش ميومد پرت ميكرد عقب ...
و من به ناچار مجبور بودم بردارم و با لبخند بهش بدم ...
تا اينكه مادر بزرگش بعش تذكر داد و در نهايت برگشت پشت و به من به زبان الماني گفت ...
-ببخشيد ... اين نانسي كوچولوي ما امروز خيلي شيطون شده ...
كيان سرش رو از تلفنش بلند كرد و رو به زن با انگليسي گفت ...
-مشكلي نيست ...
از اينكه هم خودش رو دخالت داد و هم جاي من حرف زد كمي ناراحت شدم براي همين با اعتماد به نفس تمام به الماني و هم زبان همون خانوم گفتم ...
-نگران نباشيد ... بچه ها با همين بازي هاشون شيرينن ...
پير زن از اينكه من به خوبي تونستم باهاش همزبان باشم لبخندي از روي تحسين زد و گفت ...
-منم با شما موافقم ... حالا تو خونه كنترلش راحت تره ... يك كارتوني ميبينه يك بازيه پر تحرك باعث ميشه تا انرژيش كمي خالي شه ...
خنده با مزه اي كردم و گفتم ...
-بعدش هم خيلي ناز وشيرين ميخوابه ... شما ميتونيد به كارتون برسيد ...
كيان متعجب نگاه ميكرد و من با افتخار و غرور با زن حرف ميزدم ...
مرد كنار من اينقدر با مزه نگاهم ميكرد كه فكر كرده بود من دروغ ميگم كه بار اولمه كه پام رو تو المان ميزارم ...
تو حد فاصله زماني اي كه غذامون رو ميخورديم كيان گفت ...
-خوبه ... تو المان ميتوني كارت رو راه بندازي ...

@romangram_com