#نیاز_پارت_413

كيان رو ديگه نديدم ...
م*س*تقل عمل ميكردم و همين باعث ميشد كه وجود كيان رو حس نكنم ...
يك شير كاكائو سفارش دادم و نشستم ...
كتابم رو در اوردم و شروع كردم از ادامه كتابم خوندن ...
چشم به هم زدم از پيج اعلام كردند كه مسافرين پرواز تهران، كلن هر چه سريع تر به گيت مربوطه برن ...
از جام بلند شدم و رفتم همونجا ... كيان رو اونجا هم نديدم ... حدس زدم كه ممكنه سر كارم گذاشته باشه ... و اصلا همسفري در كار نبود ... و من طبق معمول زود تصميم گرفتم ... باز هم نميشد رو حرفهاش حساب باز كرد ...
بليط و پاسپورتم رو تحويل دادم و بعد از گذشتن از اقدامات لازم ... رفتم رو صندلي هاي فلزيه سالن انتظار نشستم ...
بالاخره نوبت به پروازمون شد ...
وارد هواپيما شدم اما هنوز از كيان خبري نبود ... ديگه مطمئن شدم كه سر كار بودم ...
از سه صندليه سمت راست من صندلي وسط بودم ... و كنارم كه سمت راهرو باشه يك مرد حدودا سي و نه يا چهل ساله نشسته بود ... لباس اسپرت. تنش بود و خيلي هم خندون به نظر ميرسيد ...
مشغول جابجا كردن كوله پشتيم تو صندوق بالاي سرم بودم كه دستي دور كمرم اومد ...
پشت سرم ايستاده بود و نميتونستم كامل برگردم ... اما اطمينان حاصل كردم كه كيان هست ...
-موش و گربه بازي چرا در مياري ...
كولم رو جا دادم و خواستم درِ صندوق رو ببندم كه خنديد و گفت
-برو بشين خودشون ميان ميبندن ...
باز رو اعصابم رفت ...
باز خواست ضايعم كنه ...
براي اينكه كم نيارم لبخندي زدم و با دستم، دستش رو از كنار كمرم باز كردم و اروم رفتم رو صندليم نشستم ...
-مقيم كلن هستيد؟
مرد كنار پنجره اين سوال رو ازم پرسيد ...
خيلي صميمي نگاهش كردم و گفتم ...
-من اولين بارمه كه المان ميرم ...
لبخندي به منظور تحسين زد و گفت ...
-جاي قشنگيه ... به تيپتون ميخورد كه الماني باشيد ...

@romangram_com