#نیاز_پارت_412

درست شنيدم؟ همسفر؟ منظورش چيه؟
از تو ب*غ*لش اومدم بيرون و با تعجب نگاهش كردم و گفتم ...
-همسفر؟
خنده با نمكي كرد كه قسم ميخورم تا به امروز اينقدر خواستني نشده بود ...
-من هم باهات ميام ...
اخمي كردم و ترسيدم كه باز سر كارم بذاره ...
-منظورت چيه؟ يعني ... تو هم ... يعني تو هم با پرواز من؟ صبر كن ببينم ... سولماز ... واي سولماز ... اؤن بهت ندا داد ...
خنده بلندي سر داد و گفت ...
-ايناش مهم نيست ... مهم اينه كه ديگه تنها نيستي ...
ترس عجيبي ته دلم رو گرفت،براي چي بليطش رو با من گرفت ... براي چي ميخواست با من بياد ... چرا يهويي اينقدر دور برم ميپلكه ...
اخمم رو غليظ تر كردم و گفتم ...
-اگر به خاطر من اينكار رو كردي بايد بگم كار قشنگي نكردي ...
دستهاش رو كرد تو جيبش و گفت
-به خاطر تو؟ من خودم مسافر بودم منتها گفتم كه با تو تو يه پرواز باشم ... هم تو تنها نباشي هم من يه سرگرمي داشته باشم ...
-منظورت از سرگرمي چيه ...
-سرگرمي ديگه ... يه همصحبت لوس و لجباز ... مثل تو ... تازه شنيدم دفعه اولته كه ميري مسافرته خارجي ... خب از خدات هم باشه كه كمك حالت شدم
همونطور اخمم رو نگهداشتم و دو تا چمدونم رو از پشت ماشين برداشتم و از در فرودگاه بدون توجه به كيان راه افتادم
بي احترامي رو م*س*تقيم نشون نميداد اما هر كلمه از حرفهاش قلبم رو درد مياورد ...
هم خوشحال بودم از همسفر شدنش هم ناراحت چون با اخلاقي كه ازش. شناخته بودم حتي به سلامش هم اعتماد كردن حماقت محض بود ...
-نياز وايسا ... منم بيام ...
زير لب بد و بيراه نبود كه بارش نكرده باشم ... اضطراب سفر رو فراموش كرده بودم به جاش تمام فكرم مشغول رفتار هاي كج دار مريض كيان شد ه بود ...
از قسمت ورود مسافرين رفتم تو و توي صف تحويل بار ايستادم ...
چمدونهامو گذاشتم رو باسكول و تحويل گيت دادم ...
هنوز يك ساعتي تا پرواز داشتم ... دوباره رفتم تو سالن اصلي و وارد كافي شاپش شدم ...

@romangram_com