#نیاز_پارت_411

كيان به عليرضا اشاره زد كه يك چرخ بياره ...
عليرضا سريع رفت دنبال چرخ ...
تا وقتي كه چرخ رو بياره من بهترين فرصت رو ديدم كه از كيان بابت لطفش تشكر كنم و با همه بدي ها و خوبي ها اون رو به خدا بسپارم ...
تو چشمهاش نگاه كردم و كولم رو انداختم پشتم و بند هاش رو گرفتم دستم مثل بچه دبستانيها ايستادم و گفتم
-خب ديگه ... اينجا اخرشه ... باز هم مرسي كه تا اينجا باهام اومدي ... لطف بزرگي بود ... هيج وقت فراموش نميكنم ... شما هم بهتره از اين به بعدش بريد ... چؤن بقيه كارهاش رو خودم ميتونم برسم ... براي شما هم معطليه الكيه ...
اصلا ناراحت به نظر نميرسيد و اين بيشتر اذيتم ميكرد ... من از دور شدنش داشتم دق ميكردم و اون بسيار خونسرد به چشم ميومد ...
-باهات ميام تو ...
-گفتم كه مرسي ... نميخواد ...
رو نوك پا و پاشنه پام تاب خوردم و دو دل بودم كه براي خداحافظي دستم رو براش دراز كنم يا نه ...
بالاخره دلم رو زدم به دريا و دستم رو دراز كردم.
نگاهم كرد و دستش رو اورد جلو و باهام دست داد و از اون پوزخند ها كه چند وقتي ميشد كه خواب رو ازم گرفته بود، زد ...
-يعني جدي جدي رفتني شدي؟
اره ولي اگه از تو دلم خبر داشتي ... اينقدر راحت اين حرف رو به زبون نمياوردي ...
لبخندي زدم و گفتم
-اره ديگه ... برو يه نفس راحت بكش از دستم ...
خنديد و من رو با يه حركت ب*غ*ل كرد ...
بغض تو گلوم بود ... چشمهام پر اشك شده بود ... خيلي وقت بود اين اغوش رو ميخواستم ... با همه دل چركيني خيلي مظلوم داشتيم از هم جدا ميشديم ...
-مواظبه خودت باش ...
همونطور چونه ام رو شونش بود و رو نوك پا ايستاده بودم ...
-مرسي تو هم همينطور ... باز هم ممنون از اينكه تا اينجا همراهيم كردي ...
-كاري نكردم ...
من بغض داشتم اون با لبخند رفتار ميكرد ... و اين بيش از هر چيزي غم رو درونم بيداد ميكرد ... هر چند كه اين وابستگي تنها از سمت من بود و بس ...
محكم من رو تو ب*غ*لش فشار داد و اهسته در گوشم گفت ...
-همسفر نميخواي ؟

@romangram_com