#نیاز_پارت_410

چشمهام رو ماليدم و تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم
-اهان ... باشه ... اما كيان باور كن من با اژانس ميرم ...
-حرف نباشه ... من چمدونهارو گذاشتم تو ماشين،تو فقط پاشو يه بار ديگه خونه رو چك كن تا بريم ...
ازش ممنون بودم ... اين كارهايي بود كه ميتونستم بكنم اما استرس سفر باعث ميشد كمي خستگيم بيشتر بشه ...
كيان رفت پايين ... خونه رو مرتب كردم، لحاف رو دوباره روي تخت مرتب پهن كردم و در اخر اشغالها رو بر داشتم و. در خونه رو قفل كردم ...
كليد رو طبق قرار قبلي با خودم بردم چون مسئول رسيدگي به امور هتل گفت ما خودمؤن كليد داريم ...
از خونه كه خارج شدم ديدم كيان و عليرضا تو ماشين نشستند ...
عليرضا يك پسر سي و خرده سال بود كه از عينك طبي چشمش ميشد فهميد كه بسيار سر براهه ...
اشغالها رو تو سطل بزرگ مشكيه دم در گذاشتم، و رفتم سوارماشين شدم ...
-همه چيز رو چك كردي ؟
-اره ...
اين تنها حرفي بود كه زديم ...
دوباره چشمهام رو بستم و خوابيدم ... اخه خيلي خسته بودم ...
نزديكهاي فرودگاه بوديم كه بيدار شدم ...
-خسته بوديا ...
تعجب كردم چون كيان جلو نشسته بود و از كجا ميدونست كه من خوابم ...
-بله؟
اينه جلوي شيشه اش رو داد پايين و گفت ...
-از اول راه خوابيدي تا دم فرودگاه ...
-اره اخه دو شبه خواب درست و حسابي نداشتم ... شايد استرس سفره ...
خنديد و گفت ...
-اره ... مال همونه ... تقريبا رسيديم ...
كولم رو تو دستم محكم نگهداشتم ... كمي اضطرابم بيشتر شده بود ...
عليرضا جلوي در فرودگاه پارك كرد و از ماشين پياده شديم،

@romangram_com