#نیاز_پارت_409
-پس من براي چي اومدم اينجا ... تو به اين چيزهاش كاري نداشته باش ... من خودم هستم ... ميبرمت ...
-نه ... مرسي ... تو براي چي من رو ببري ... با. اين همه راه برگردي ... من خودم اژانس ميگيرم ...
اخمي كرد و باز كلافه گفت
-فعلا كه اومدم دست خالي هم بر نميگردم ... تازه من خودم كه رانندگي نميكنم پيشت هستم تا اين راننده هتل بياد ... چون خسته ميشم ... راحت تر ه ...
-چه كاريه خب ... گفتم كه نميخوام ... تو با راننده بياي من رو بزاري اونجا بعد دوباره برگردي ... مهراباد كه نيست بگم نزديكه ... دو ساعت راهه ...
اينبار خنديد و گفت ...
-لجباز ... بحث نكن ... به جاش كارهاتو بكن تا ساعت دو شب راه بيفتيم ...
كيان ... دلم برات تنگ ميشه ...
ديگه بحثي نكردم و رفتم تو اتاق ...
موهام رو كمي مرتب كردم و رو تخت نشستم و يكي از كتاب هاي رماني كه براي خودم برداشته بودم تا تو هواپيما بخونم رو برداشتم و شروع كردم به خوندن ...
نيم ساعت نميشد كه تو اتاق بودم صدايي از كيان نميومد به بهونه اب خوردن رفتم تو حال ... بنده خدا رو كاناپه به حالت نشسته خوابيده بود ...
چه با مزه پاش رو هم انداخته بود رو پاش ... دستهاش رو هم گذاشته بود پشت سرش تا بهتر ريلكس كنه ...
با اينكه خونه گرم بود اما باز حس كردم كه سردش ميشه ... خوب يا بد براي من اومده بود و الان هم به خاطر من جاي خوابش بد شده بود ...
اهسته برگشتم تو اتاق و لحاف روي تخت روبرداشتم و بردم انداختم روش ...
خودم هم برگشتم تو اتاق ...
تقريبا تا صفحه پنجاه كتاب رو خونده بودم كه خوابم برد ...
دستي كنار صورتم رو نوازش ميكرد ...
مثل برق گرفته ها از خواب بيدار شدم ...
-اروم تر ... چرا ميترسي ...
كيان رو جلوي چشمم ديدم ... هم ارامش گرفتم هم قلبم هنوز از ترس تند تند ميتپيد ...
-چيزي شده ؟
-عليرضا اومده ... بايد بريم ...
-عليرضا كيه؟
-راننده ديگه ...
@romangram_com