#نیاز_پارت_408

باز داشت لج ميكرد ...
-باور كن من سيرم ... كنارت ميشينم تا غذاتو بخوري ...
-ميخواي قاشق هم مثل هواپيما كن تا زود تر غذامو بخورم ...
پيتزا گرفته بود ... اخر به اصرارش يك برش برداشتم و همراهيش كردم ...
-اخرين غذات هم بزن چون بري اونور دلت براي غذا هاي اينجا تنگ ميشه ...
لبخندي زدم ... نميدونم براي سكوت خونه بود يا چيزه ديگه كه ... خيلي از كنارش نشستن معذب بودم براي همين سرم رو انداختم پايين و به زيتونهاي حلقه شدهء روي پيتزا نگاه ميكردم ...
-همه وسيله هاتو جمع كردي ؟
خودم رو مسلط نشون ميدادم اما اصلا اينطور نبود ... بد فرم معذب بودم ...
-اره،چيز خاصي نداشتم ... همين دو تا چمدون،و يه كوله پشتي
-بيشتر از سي كيلو نباشه ... هر چند فوقش اضافه بار ميدي ديگه ...
-فكر نميكنم ... سبكن ... اخه پر نيستن ...
يه نگاه بهشون انداخت و باز به من نگاه كرد و گفت ...
-هنوز كه نخورديش ...
چقدر خونگرم و خوب به نظر ميرسيد ... اما همون به نظر ميرسيد ايده ال ترين چيزي بود كه ميتونستم بگم ...
-تا فروشگاه ها بازن چيز ديگه اي نميخواي بريم بگيريم؟
- نه مرسي ...
پيتزاش رو خورد و رو كاناپه لم داد ... از كنارش بلند شدم و به هواي جمع كردن جعبه پيتزا رفتم تو اشپزخونه ...
اخه كاناپه كوچيك بود و من از اون همه نزديكي حال جالبي نداشتم ...
اينجور كه معلوم بود هواي رفتن به سر نداشت ... ديشب گفته بود كه من ميرسونمت ... دمه اخري چه مهربون و دلربا شده ... نميدونه كه با اين كارهاش رفتن رو براي من سخت تر ميكنه ...
-يه سوال ...
نگاهم كرد و گفت
- بپرس ...
-من اژانس رو براي دوازده شب بگيرم خوبه؟ اخه پروازم شش صبحه ...
كلافه نگاهم كرد و گفت

@romangram_com