#نیاز_پارت_406
سردم شد ...
اين سرما از هوا بود يا از حس غريبي كه اون تو بهم داد؟
من چقدر تغيير كردم ...
من همونم؟ قدمهام رو بلند تر كردم ...
خلوت بود ...
اونقدر كه به راحتي تونستم كفشهام رو به نگهباني بسپرم و برم تو ...
چشمهام همه جا رو تار ميديد ...
چرا گريه ميكنم؟ چرا ديدن اين فضا جاي ارامش داره قلبم رو از سينه در مياره ...
قدم به قدم فضاي ورودي رو طي كردم ...
با خودم كه روراستم ... دلم بد جور گرفته بود ...
كمي به اطراف نگاه كردم و رفتم يك گوشه اي سمت ديوار نشستم ...
چشمهام رو بستم و با خداي خودم حرف زدم ...
--ميدونم بي معرفتم ... ميدونم كم ميام ... اما خودت كه زندگيم رو ديدي ... هنوزم دوستم داري؟ هنوزم هوامو داري ... خدا جون ايندفعه ديگه خيلي فرق داره ها ... ايندفعه كلا به اميد خودت دارم اقدام ميكنم ... خودت كه ديدي راهه ديگه اي نداشتم ... خودت كه ديدي اينجا برام شده بود مثله قفس ... خيلي تنهام ... خدا ... ميشنوي صدامو ... خيلي بي كسم ... براي همينم دارم ميرم ... هيچكي منتظرم نيست ... پس چه فرقي داره اينجا باشم يا اونجا ... تو ديگه تنها نذاري كه دق ميكنم ... تو كه ميگن اينقدر مهربوني ... پس چرا من اينقدر سختي ميكشم ... تا اومدم بفهمم نوازش چيه مامان و بابام رو ازم گرفتي ... راستي جاشون خوبه؟ بهشون بگو كه نياز ديوونتونه اما الان حق بدين بهش كه روش نميشه حتي براي خدافظي بياد ديدنتؤن ... خوش به حالت ... دلهره نداري و نميدوني چيه ... اما تا دلت بخواد من از خير و بركت اين دنيات تجربش كردم ... از احساسم كه خبر داري؟ خبر داري كه يه چند وقتيه بد جور عاشق شدم ... بدجوري دل بهش بستم؟ ميشناسيش ديگه ... هموني كه پارسال اومدم پيشت و از دستش گله داشتم ... خودت ميدوني كه فقط اون دلم رو لرزوند ... خيلي دوستش دارم اماشك دارم كاره درستيه يا نه ... اخه ثبات نداره ... خودت كه كارهاش رو ميبيني ... ديگه من چي رو برات توضيح بدم ... دلم براش تنگ ميشه ... خدا جون نيازت روتنها نذار ... بيشتر از هر وقتي محتاجتمم ... اگه ... اگه من ازت دور شدم ... تو از من غافل نشو ... اين پايين نيستي ببيني زندگي چقدر سخته ... اينجا جاي من نيستي ببيني چجوري بايد دست و پا بزني تا به چيزي كه ميخواي برسي ... زياد حرف زدم نه؟ اخه امشب ديگه ميرم ... حرفهام رو بايد بهت ميزدم ... اخه ديگه فعلا فعلا ها معلوم نيست كه كي همچين موقعيتي مثل الان پا بده تابيام باهات خلوت كنم ... نميدونم بهم قول دادي يا نه امامن به زور ازت اين قول رو ميگيرم كه منو تنها نذاري ...
بلند شدم و امامزاده رو با كلي دلتنگي ترك كردم ... تو راه يك ساندويچ همبرگرگرفتم و خوردم ...
ساعت تقريبا هفت شب بود و من هنوز تو خيابون وليعصر راه ميرفتم ... انگار يه جاي كارم اشتباه بود ... اين دم اخري همش دو به شك بودم ... همش با خودم كلنجار ميرفتم كه ايا درست بود كاري كه كردم يا نه ...
تو راه براي خودم يك رمان به سفارش فروشنده خريدم ...
ساعت هشت شب تاكسي گرفتم و رفتم خونه ...
چراغهاي خاموش خونه ... سكوت خونه ... چمدونهاي بسته ... همه و همه بدجور رو تنهاييم مهر تاييد ميزدن ...
هنوز در رو نبسته بودم كه زنگ ايفون كنار گوشم به صدا در اومد ...
دروغ چرا سه متر از جام پريدم ...
اهسته در رو همونطور باز گذاشتم و ايفون رو برداشتم ...
-بله؟
-ميتونم بيام بالا؟
كيان بود ... اما اينجا چي كارميكرد ... اينقدر سكوت خونه حس بدي بهم ميداد كه براي اتمامش سريعا بدون هيچ سبك سنگين كردني كليد در رو زدم وگفتم ...
@romangram_com