#نیاز_پارت_405
عجيب خونسرد بود ...
راه افتاد و رفت دم در خونم ...
-فردا شب نزديكهاي ساعت شش ميام پيشت ...
-لازم نكرده ...
-ميدوني كه ميام
-هر طور مايلي ... اذيت كن ... ازار بده ... از خدا ممنونم كه به زودي ... ديگه ... نميبينمت ...
اخر شب بود كه دختر همسايه هم همزمان با ما رسيد تو كوچه ... روبروي هم پارك بوديم ...
كيان باهاش چشم در چشم شد ... دختره تو همون چند ثانيه عشوه اي تو ذهنش نمونده بود كه براي كيان نريخته باشه ... كيان هم كم لذت نميبرد ...
براي اينكه حرصش رو باز در بيارم از ماشين پياده شدم وبا صداي بلند از پنج متريه ماشين پرسيدم ...
-راستي بعد از ماجراي زندانيت مامان بزرگت پول تو جيبيت رو قطع نكرد ...
دختره پوزخندي به كيان زد و كيان خنديد و رو به من گفت ...
-فردا شب تو فرودگاه جوابش رو بهت ميدم ...
طبق معمول حرفهايي ميزد كه اصلا ازش سر در نمياوردم ...
بي اهميت به نگاه خندونش در رو بستم و رفتم تو خونه ...
فردا صبح كه از خواب پا شدم ... كمي خونه رو تميز كردم تا براي تحويل اماده باشه ... اسبابم رو نگاهي انداختم و رفتم دوش ...
طرفهاي ساعت سه بعد از ظهر بود ...
حسي غريب و وصف نشدني داشتم ... مضطرب بودم ... پرز از تشويش و نگراني ... كم اتفاقي تو زندگيم نبود ...
تصميم بزرگي گرفته بودم ... تك و تنها برم المان ... اون هم تو كلن ... اي واي ... هر وقت اسمش رو ميشنوم از عظمتِ عزمم بدنم ميلرزه ...
درِ خونه رو بستم و بر عكس هميشه بدون اژانس رفتم تجريش ... بايد براي اخرين بار هم كه بود كمي با خداي خودم خلوت ميكردم ... با خداي خودم ... از بچگي فكر ميكردم هر وقت كه مامان بخواد با خدا حرف بزنه ميره تو امامزاده ... اين باور رو تو خودم پرورشش دادم تا به اين سن ...
من خداي خودم رو تو امامزاده بيشتر حس ميكردم ...
رفتم تو امامزاده صالح ... يادش بخير اخرين باري كه اومدم اين تو، پارسال بود ... وقتي كه كيان دنيا رو رو سرم خراب كرد ... چقدر من از خودم دور شدم ...
از خداي خودم غافل شدم ...
از خادم امامزاده چادري گرفتم و از سر درش رفتم تو ...
سرد بود ...
@romangram_com