#نیاز_پارت_404

-حالا كه چيزي نشده ... من ترسيدم يه موقع سرت بلايي بيارن ... دست پسره رو گاز گرفتم ... اونم هلم داد ... تو چرا تو خودتي ... اصلا تو نميتوني مصالحه اميز حرف بزني ... يهو از راه نرسيده ميري تو سينه طرف ... خب معلومه مياد حالتو جا مياره ...
هيچ عكس العملي نشون نداد ... ميدونستم دارم زياده روي ميكنم ... اما تلافيه گذشته بود ... شيطنتم گل كرد و از عمد با اينكه ميدونستم در حقيقت اينطور نبود خنديدم و گفتم
-نبايد ميترسيدي چون من حواسم به ماشينت بود تا كسي خط بهش نندازه ...
-ساكت شو نياز ...
پافشاري كردم و گفتم ...
-خيله خب فوقش هم اگه خط مينداخت اينجا صافكاري نقاشيه توپ زياده ... همچين برق مينداخت كه هيچ اثري ازش نميموند ...
-نياز ساكت باش ...
-ببين ماشين اينقدر برات ارزش داشت كه كمره من رو دادي به باد ...
اينبار ديگه طاقت نياورد و سرش رو بلند كرد و من رو سمت خودش كشوند و گفت ...
-هنوز هم بچه اي ... بهت ميگم برو توماشين ناز ميكني ... ميگم از تو ماشين در نيا ناز ميكني، انگار نه انگار كه همين يه ساعت پيش داشتي ميگفتي فرق زن و مرد تو اين خرابشده چيه ... اخه اگه دير ميرسيدم كه ...
وقتش بود ... بايد باز كارهاي زشتش رو به روش ميزدم ... پوزخندي زدم و گفتم
-مگه تو اين بيست و هشت سال تو كنارم بودي كه همين يه بارش قلبت ميزد كه نكنه دير برسي تا كسي دست به ظرف عسلت بزنه؟ يه شبه اومدي ميخواي برام هم مرد باشي هم رفيق باشي هم حامي باشي ... اخه يه چي بگو باورم بشه ... يه كاري كن تا قبول كنم كه تو هم با ادميزاد فرقي نداري ... تو كه تا ديروز تيشه به ريشه من بستي چي شده كه مياي و دم از ملايمت ميزني ... مرد حسابي همين يه ساعت پيش همه حرفهام رو گوش دادي پس اين هم گوش دادي كه گفتم ديگه احمق نيستم ... ديگه گول كسي رو نميخورم ... ادم يه بار دستشو تو لونه زنبور ميكنه ... وقتي كه نيش خورد ديگه از ده فرسخيش لونه زنبور ميبينه فرار ميكنه ... چرا نگرانمي ... من همونيم كه تو ساعت يكه شب تو خيابؤن ولش كردي ... اونم چي ... با دامنه كوتاه و اون سر و وضع ... الان كه در برابر اون روز پادشاهي بود ... ميدوني اونروز چطوري خودم رو تا شمااااال رسوندم ... اره شمال ... چون تو تهران كس و كاري نداشتم ... ميدوني با من چي كار ها كردي؟ اين يه نمونش بود ... امثال اين نمونه ها زياد دارم ... ميخواي بگم؟..الانم براي من فيلم بازي نكن ... تو نترسيدي كه بلايي سر من بياد تو ترسيدي كه نكنه ماشينت چيزيش بشه ... انگار يادت رفته كه جلو در هتل چي بهم گفتي ... بهم گفتي تو به من نمياي ... من حرفتو گوش كردم ... ديدم حق داري بابا ... من به تو نميام ... گفتي تك پسر داد فرهايي ... ديدم راست ميگي من كي هستم ؟! هيچكي ... من حتي مامان بابا هم ندارم ... چه برسه به فاميل و خاندان ... نه انگار يادت نمياد كه خودت من رو نا سالم و ... خوندي ... الان بهت برخورد كه يكي اومد بهت گفت مواظبه عروسكت باش؟ من شنيدم چي ميگفت و تو چي جواب ميدادي ... اما يه ذره اش رو هم باور نكردم ... چون تو خودت اونروز اصرار داشتي تا جلوي پرسنل هتلت همين دختر بي كسي كه از سر غرور دهن باز نميكنه حرف بزنه رو جوري براي يه لغمه نون حاضر شده با يكي بخوابه ... نشون بدي ... چرا بهت برخورد كه كسي بياد و دست رو من بزاره ... تو اين يه سال و نيم كجا بودي ... شما مردها يه ايراد بزرگ داريد اونم اينه كه فكر ميكنيد كل خطر ها تا زمانيه كه دوش به دوشمون راه ميايد ...
دوباره و دوباره نگاهم ميكرد ... برام باعث تعجب بود كه چرا هر وقت من حرف ميزنم اين پسر سكوت ميكنه ...
فقط نگاهم ميكنه ...
-من فكر كردم كل حرفهاي دلت همونهايي بود كه تو رستوران زدي؟ نگو دلت پر تر از اين حرفهاست ...
-پر؟ از پر رد كرده ... كيان من تو رو نبخشيدم ... همونطور كه قبلا هم گفتم من تورو كنار گذاشتم ... دليلش هم خوب ميدوني ... چون تو درست بشو نيستي ... دم از دكترا و تحصيلات انچناني ميزني اما بلد نيستي اندازه يك بچه ده ساله با يك خانوم صحبت كني ... هميشه طلبكاري ...
ساده و اروم نگاهم كرد و گفت
-حرفهات رو زدي؟ اروم شدي؟ بريم؟
داشتم خفه ميشدم از اين همه دوگانگي ... چرا اينقدر رفتارش خنثي شده ...
داد زدم و عصبي گفتم ...
-به خدا كه تو رواني هستي ... يه روز قهري ... يه روز اشتي ... يه روز از هيچ صراطي م*س*تقيم نميشي يه روز ديگه مثل الان همچين ملايم ميشي كه نميدونم همون كياني يا باز رفتي تو جلد روباه صفتيت ...
پوزخندي زد و گفت ...
-نزديك رفتنت هست به چيزهاي خوب فكر كن ...
با چشمهاي باز از تعجب نگاهش ميكردم ...

@romangram_com