#نیاز_پارت_403

اروم بدون هيچ حرفي دستم رو به بازوي كيان گرفتم و گفتم ...
-من خوبم ... فقط پاشو بريم ...
اهسته زير ب*غ*لم رو گرفت و دستش رو انداخت دور كمرم و گفت
-اروم بلند شو ... جاييت درد ميكنه؟
من رو هدايت كرد سمت ماشين و گفتم ...
-مرسي ... ابرومون رفت ...
مردم همه پخش شدند و كيان هم سوار ماشين شد ...
باز من و كيان با هم تنها شديم ...
-تو خوبي؟
با عصبانيت نگاهم كرد و گفت
-اره ... تو فكر خودت باش ...
دردم كم نبود اما اونقدر هم نبود كه بخوام گريه كنم ... براي همين بلند خنديدم و گفتم ...
-اگه غش نميكردم كه طرف جفتمون رو لت وپار كرده بود ...
ماشين رو گوشه خيابون بر از درخت نگه داشت و با تعجب برگشت سمتم و گفت
-يعني همش فيلم بود ...
خنديدم و گفتم
-نه به خدا ... كمره كه ديگه برام كمر نميشه ... اما خب تيكه اخر كه چشمهام بسته بود فيلم بود ...
دستش رو گذاشت رو فرمون و سرش رو گذاشت رو دستش و گفت
-نياز ... تو اخرش منو ميكشي ...
با خنده گفتم ...
-نترس اخرش همينجاست ديگه ... امشب اخرين باريه كه همديگرو ميبينيم ... تا اينجاش كه به دست من نمردي ...
همونطور سرش رو فرمون بود و گفت ...
-نياز فقط چند ثانيه ساكت باش ...
از حرفش تعجب كردم اما باز بلند خنديدم و ناخود اگاه دستم رفت سمت سرش و موهاي پشت سرش رو بهم ريختم ...

@romangram_com