#نیاز_پارت_401

-من دارم ميرم از اون روبرو يه اب بگيرم تو چيزي ميخواي ...
-وايسا الان من برات ميارم ...
اينبار ديگه ايستادم و اون رفت تو سوپر ماركت ...
داشتم به روبرو نگاه ميكردم كه ديدم دو تا. پسر تقريبا سي ساله از روبروي ماشين كيان رد مي شدند و از اونجايي كه فكر ميكردند اين ماشين متعلق به منه ... سرخوش ايستادن و گفتن ...
-نبينم تنها باشي ... خانوم كوچولو ...
نگاهشون نكردم و روم رو اون ور كردم ...
-رامين عجب دافيه ... بر عكسه ماشينش عجب شاسي داريه ...
يكيشون با وقاحت تمام اومد طرفم و گفت ...
-سوييچ رو گم كردي يا برا كلاس خركي اومدي جلوش ژست بگيري ...
اخم كردم و تو جوابش گفتم ...
-بفرما مزاحم نشو اقا ...
-حامد ... عروسكمون چشمهاشم لنزه ...
-چه رنگيه مگه ...
-دريا ... مثله دله من ...
-جونه رامين اگه ماشينه خودت نيست يه مدل پايين ترش الان زير پاي منه ... وقتت رو اينجا هدر نده ... بيا بريم ببرمت يه دور دوري با هم بزنيم ...
هم زمان كيان رو ديدم كه دستش دو تا بطري نوشابه هست و مياد طرفم ...
-چه موهاي توپي داري ... شب در خدمتتون باشيم ... خودم برات اروم اروم شونش ميكنم ...
اين صحنه ها رو زياد ديده بودم اما نه اينقدر كليد ... سوييچ هم نداشتم كه برم توي ماشين ...
كيان كم كم نزديك شد و الارم ماشين رو زد و در ماشين باز شد
-نياز برو. تو ماشين ...
-اوه رامين بيا طرف صحاب داره ...
كيان قدمهاش رو تند تر كرد و با صداي بلند تري داد زد و گفت
-بهت گفتم برو تو ماشين ...
از كنار پسره رد شدم و رفتم تو ماشين نشستم ... كيان اومد و نوشابه ها رو انداخت رو سقف ماشين و با كف دست محكم زد تو سينه پسره ...

@romangram_com