#نیاز_پارت_399
-يه چيزي رو بايد راستشو بهت بگم ...
باز با اون سيياهيه چشمهاش تو چشمهام نگاه كرد و گفت
-بگو ...
-منم مثل تو تاحالا لبو نخوردم ...
ابروهاش رو داد بالا و با تعجب گفت ...
-پس الان يه تيكه ميخوري ...
يه دونه ديگه باقلا گذاشتم تو دهنم و خنديدم و گفتم ...
-امكان نداره ... من به شكلش هم الرژي دارم ... چه برسه به خوردنش ...
خنديد و گفت
-حالا كه اينطور شد بايد يه تيكه ازش بخوري ...
سرم رو تكون دادم و انگشتم روباز به هواي نمكي بودنش طبق عادت بردم تو دهنم و گفتم ...
-اين يه مورد و شرمنده ... از مرغ بيشتر ... از اين لبو بدم مياد ...
يه تيكه با چنگال بريد و اندازه يك حبه قند بزرگتر زد به چنكال و اورد جلو ي لبم و گفت
-دهنتو باز كن ...
لبهام رو رو هم فشار دادم و چشمهام رو بستم ...
-اممم،امممم
-من بهت اعتماد كردم و خوردم ... تو هم اعتماد كن ...
چشمهام رو باز كردم و نگاهش كردم و گفتم
-منم بهت اعتماد كرده بودم ...
نگام كرد و منظورم رو گرفت ... سريع حسم رو كه به گذشته داشت ربط پيدا ميكرد تغيير دادم و اومدم به حال ...
-نميخورم ... به خدا از قيافش هم بدم مياد ...
چنگال رو برد سمت دهنه خودش و تا بزاره تو دهنش ...
-باشه ... عيبي نداره ...
خواست بزار تو دهنش كه سرم رو بردم جلو و با دستم دستش روكشيدم سمته دهنم و چنگال رو چشم بهم زدن خالي كردم ...
@romangram_com