#نیاز_پارت_397
-كوچيك يا بزرگ؟
-فرق نداره ...
دو تا ظرف رو پر كرد و داد دستم تا از جيبش پول در بياره ...
تو اون فاصله پول رو من اماده كرده بودم ... گذاشتم رو ارابه و گفتم ...
-بقيش ماله خودت ... دستم سبكه ايشالله تا شب تموم بشه دشتت دو برابر ميشه ...
-دستت درست ابجي ...
-فقط برام دعا كن ...
-ايشالله به مرادت ميرسي ...
خنديدم و ازش دور شديم ...
چه مرادي داشتم؟ جز اينكه خدا ارومم كنه؟ بهم ارامش بده و هميشه كنارم باشه ... و در نهايت جايگاه كيان رو برام مشخص كنه ...
-وقتي يه مرد پيشته دست تو جيبت نكن ...
تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم
- اين رو ميدونم اما امشب دو تا دليل داشت ... يك تو مهمون من بودي ... چون من پيشنهادش رو داده بودم ... دو اينكه بين دو تا دوست اختلاف جنسيتي ديده نميشه ... اينو تو گوشت فرو كن ...
ظرف لبو رو من دستم گرفتم و باقلا رو دادم دست خودش خواستم برم به سمت پايين كه بازوم رو گرفت و گفت ...
-ماشين همينجا پاركه ...
-گفتم كه ميخوام هوا بخورم ...
-با اينها كه نميتوني بيا بريم بزاريم رو ماشين راحت بخور ...
فكره بدي نبود ... من كه ديگه ازش فراري نبودم ... شب اخر بود و من هم تصميم گرفته بودم خاطره سازش كنم ...
از خيابون رد شديم و رفتيم كنار ماشين ...
پشت صندوق عقب ماشين ايستاديم تا كمتر تو چشم باشيم ... ظرفها رو گذاشتيم روي صندوق و مشغول خوردنه باقلا شدم ... ديدم يه خرده از لبو گذاشت دهنش ...
دو تااز باقلا ها رو خوردم ... ديدم داره به مردم نگاه ميكنه ... فهميدم اولين بارشه كه اين حس رو داره تجربه ميكنه ...
-از باقلا نميخوري ؟
-تا حالا امتحانش نكردم ... از قيافش خوشم نمياد ...
دليلش براي نخوردن عجيب بود ... خنديدم و گفتم ...
@romangram_com