#نیاز_پارت_396

خنديد ... و من هنوز اروم به اسمون خيره بودم ...
- بعد از رفتن مامان خيلي تنها شدم ... شايد قسمت بود ... نميدونم ولي فكر كنم كاره خدا بود ... همه چي طبق ميلم پيش ميرفت ... خيلي كم ... نه ... ميشنيدم و كم پيش ميومد كه باشه بگم ... با هر خواسته ام داييم پيش قدم ميشد براي فراهم كردنش ... تا اين كه خودم خواستم رو پاي خودم بايستم ... غرور داشتم ... چون نميخواستم چشم زنداييم تو زندگيم باشه ... خب هر چي باشه اون هم بچه داشت ... و من خواسته و ناخواسته حق بچه هاي اون رو صاحب ميشدم ... خلاصش كنم برات ... هتلي كه توش اولين كارم رو شروع كردم هتل تو بود ... واي چه دنيايي براي خودم ساخته بودم ... سقف ارزوهام ... داشتن يك خونه و يك ماشين بود ... همه چيز خوب بود ... همه چيز خيلي خوب بود كيان ... تا اين كه تو اومدي ... لازم به تعريف اون روزها نيست ... همش رو خودت در جرياني ... خيلي تنهاييم اذيتم ميكرد اما نميدونستم كه اين تنهايي منشاً ش از كجاست ... نبود مامان ... كمبود بابا ... يا نداشتن يك همدم ... خلاصه ... همين ندونستن ها باعث شد بدون فكر وابسته بشم ... بدون فكر دل ببندم ... به كسي كه حتي نميدونستم كيه و از چه فرهنگيه ... زود به زود دلم براش تنگ ميشد و زود به زود براي نزديك تر شدن بهش لجبازي هام رو بيشتر ميكردم ... نبايد ازم خرده بگيري ... ميدونم بچگي ميكردم اما الان به اين نتيجه رسيدم ... به خدا تقصيري نداشتم ... اخه ماماني نداشتم كه وقتي بهش ميگم عاشق يه پسري شدم كه خرج يك روزش حقوقه يك ماه كارمه ... بزنه تو گوشم و بگه بچگي نكن ... نادوني نكن ... اما قسم ميخورم كيان اگه مامانم هم زنده بود و ميگفتم كه مامان من عاشقه خودش شدم باورم نميكرد ... ولي كيان خداي خودم شاهده كه من تنها بودم ... من از تنهايي رنج ميبردم ... نه از بي پولي ... من اندازه خواسته خودم درامد داشتم ... من همدم ميخواستم ... ميدوني هر باري كه ازت يك چراغ سبز ميگرفتم چه حالي ميشدم ... ميدوني اونروزي كه باهات لج كردم و من رو تو پاركينگ ب*و*سيدي چي به روزم اومد؟ اون موقع خجالت ميكشيدم حقيقت رو بهت بگم ... كاش ميگفتم ... كاش بهت ميگفتم كه اولين نفري بودي كه بهم طعم شيرين يكي شدن رو فهموندي ... الان فكر ميكنم اگر بهت ميگفتم ديگه شايد كار به اون شب نميرسيد ... شايد از گرفتن انتقام پا پس ميكشيدي ... كيان من روحم هم خبر نداشت كه ممكنه يكي عميق تر از من به فكر تلافي بيفته ... دنياي من پر بود از لج و لجبازي هاي سرسري و كودكانه ... اخ كيان ... اگه ميدونستي كه اون روزي كه گفتي تو زندگيت يكي به اسمه دنيا هست من جه حالي شدم دلت به حالم ميسوخت ... روزي هزار بار از خداي خودم ميخواستم كه اي كاش جاي دنيا ميبودم ... وقتي اون شب تو پارك اومدم براي اولين بار خودم باشم و جسارت به خرج بدم ... فكر كردم دارم بزرگترين كناه زندگيم رو انجام ميدم ... يه جورايي تو قانون خودم براي خودم داشتم تابو شكني ميكردم ... ب*و*ست كردم ... فكر ميكردم تو رو دو دستي دارم تقديم ميكنم به كسي كه اصلا تو رو حقش نميدونستم ... كيان من خيلي خود خواه بودم ... الان كه فكر ميكنم از خودم بدم مياد ... جالب اينجاست كه از اين احساس و داشتن اين حس، كوتاه هم نميومدم تا اينكه با خودم معامله كردم ... گفتم عشقش رو لذتش رو حتي شده براي يك ساعت ماله خودت كن اما عواقبش هم به جون بخر ... چشمهام رو بستم و با دلم ازت پذيرا شدم ... خودت هم نميدونستي سكان دار كشتي اي شدي كه من رو براي اولين بار بردي به يك دنياي ديگه ... دنيايي كه براي هر دختري بزرگترين تابو هست ... تو اون تابو رو شكوندي ... همه اينها رو قبول كردم ... واي منه احمق فردا صبحش وقتي رفتم زير دوش از خوشحالي تو پوست خودم نميگنجيدم ... فضاي اتاق براي بال در اوردنم كوچيك بود و سقفش براي پر زدنم كوتاه ... به خدا فكر نميكردم همچين ماجرايي بشت اونشب شيرين و به ياد موندني بوده باشه ... اخه من بعد از پونزده سال دوباره نوازش ميشدم ... حس قشنگي بود ... نياز ديكه تنها نبود ... اما اين حس فقط براي يك ساعت بود ... تا وقتي كه اس ام اس اريا رو خوندم ... داغون شدم ... ميخواستم همونجا ميپريدم روت و تا ميتونستم و تو ميخوردي، ميزدمت ... اما يه خرده كه فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه چه فايده ... مگه دوباره من به اون روزهاي دست نخورده و معصوم بر ميگردم؟گيرم كه باهات دعوا ميكردم چي جوابم رو داشتي كه بدي ... اين وسط من بودم كه باختم ... من بودم كه وا دادم ... حقم بود ... اخه من تو رو چشم بسته ميپرستيدم ... خندم ميگيره ... مثلا زرنگي كردم ... قبل از اينكه از حموم بياي بيرون با خودم كنار اومدم كه به روت نيارم و دست بالا بگيرم تا شايد ذره اي از غرورم برام باقي بمونه ... جشمهام رو بستم و وقيحانه اون حرفها رو بهت زدم ... بايد اون لحظه باورم ميكردي تا قدرته دوباره زندكي كردن رو ميكرفتم ... كيان اعتراف ميكنم ... اونروز بازنده من بودم ... بعدش تصميم كرفتمدوباره از صفر ولي با شرايط موجود زندكي كنم من ديكه يك دختر تنها نبودم من يك زن شكست خورده بودم،پس بايد حداقل مثل زنها رفتارم سنگين و عاقلانه ميشد ...
چسبيدم به زندگيم با بد و خوبش ... سختي زياد داشت اما اصلا تقصير تو نبود ... كيان تا اون موقع هنوز برام بت بودي ... عزيز بودي ... اينقدر كه برات حرمت قائل بودم ... حتي يكبار زبونم به نفرينت نچرخيد ... حتي تو سخت ترين شرايطم ... تا اين كه بعد از شش ماه دوباره پيش سولمازوپيمان ديدمت ... اونم تو چه حالي ... خب زنه تنها هر اتفاقي براش ميفته ... يكيش هم ادمي مثل ارش كه واقعا خدا خواست كه دوباره تعرضي بهم نشه ... اونشب من از تو و كاري كه در حقم كردي فرار كردم ... كيان ميتونم يه اعترافي بكنم؟
تو چشمهاش نگاه كردم حزن الود بود و ساكت ... سرش رو به معني موافق تكون داد و من اعترافم رو براش به زبون اوردم ...
-كيان باورت ميشه كه من تا بيست و شش سالگي نميدونستم كه انتقامي كه تو ازم گرفتي سخت ترين نوع انتقام موجود تو دنياست؟ اخه من هيچ وقت ارزش اون لحظه رو نميدونستم تا زماني كه با تو به اوج رسيدم ... كيان من هميشه خودم رو با يك مرد مقايسه ميكردم در حالي كه قدرت يك مرد رو تو خيلي جاها باور نداشتم ... همونطور كه قدرت يك زن روشما مردها تو خيلي جاها منكرش ميشيد ... كيان من از شرمِ باختم، اون هم تو اون حالت، فرار ميكردم ... من از تو فرار نميكردم ... من از ياداوريه حماقتها و بچه بازيهام فرار ميكردم ... درسته كه برام دليل انتقامت هنوز هم كه هنوزه سواله اما كيان من اگه ميبيني الان اينجا نشستم تنها دليلش اينه كه به خود باوري رسيدم ... به اينكه انسان جايزالخطاست ... به اينكه خيلي سخت اما شد تا پي به اشتباهم ببرم و بپذيرمش ... هر جا كه اشتباه از من بود پذيرفتم ... همين سه باري كه ديدمت حس كردم ديگه ضعفي پيشت ندارم ... چون ديگه اين باور رو سند كردم و تو قانونهاي زندگيم ثبتش كردم ... كه كيان از يك فرهنگ بود من از يك فرهنگ ... نه فكرمون نه طرز بيانمون نه فرهنگمون هيچ كدوم با هم همخوني نداره ... پس كيان هيچ وقت نميتونه شخص ايده الي برام باشه ... پس كيان مساوي با يك رهگذر ... يك عابري كه يك روز از كنار هم رد شديم ... كيان من خيلي وقته كه تو رو مثل پيمان ... مثل سولماز ... و مثل خيلي هاي ديگه ميبينم ... فقط تنها فرقي كه با اونها داري اينه كه يه زماني تو قلبه من تاج و تختي داشتي ... الانم ناراحت نباش ... من كيم كه قلبم بخواد جاي پادشاهيه تو باشه ... شايد يك روزي دنيايي بياد و زندگيه تورو دگرگون كنه ... همونجوري كه تو خواسته و ناخواسته اومديو من رو براي زندگي تو غربت سخت تر و سنگ تر كردي ... مطمين باش هميشه دعا گوت هستم ... يه چيزه ديگه بهت ميگم دوست دارم باور كني ... همونقدر كه الان به خودم قبولوندم كه تو برام تموم شدي همونقدر هم اعتراف ميكنم كه به حرمت همونروزهايي كه باهات بودم برات احترام قائلم ... من كه فردا شب ميرم اما بدون هميشه و همه جا كيان براي من همون كيانه ...
تو چشمهام ذل زده بود ... خيره نگاهم ميكرد ... صورتش ديگه اون بشاشي و اون طراوت رو نداشت ... يا صحبتهام تحت تاثير قرار داده بودش يا اينكه كلا خسته به نظر ميرسيد ... خودم هم خسته بودم ... اما خوشحال بودم كه حداقل روز اخر حرف دلم رو به مهمترين شخصيت زنده زندگيم گفتم ...
تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم ...
-ببخشيد اگه خيلي حرف زدم ... خودت موندي و گفتي باهات ميمونم تا تنها نباشي ... منم ديدم بي ادبيه تنهايي به گذشتم فكر كنم ... گفتم فكرهام رو به طور صوتي برات بزارم ...
كمي لحن طنز رو تو گفته هام انداختم و بعدش خنديدم ... اين قدر كه از شدت خنده اشك از گوشه چشمم ميومد ...
احساس كردم دستهام گرم شدند ... كيان روبروم بود و هنوز خيره تو رفتار و حركاتم بود ...
از شدت درد ميخنديدم ...
حرف دلم رو زدم ... اما باز نتونستم بهش بگم كه كيان اين ديوونه اي كه الان ميبيني اصلا دوست نداره تنها باشه
فقط نگاهم ميكرد ... كم كم نگاهش داشت روم سنگيني ميكرد ... بي تفاوت به نگاهش از جام بلند شدم و رفتم جلوي تخت ايستادم و گفتم ...
-خب جناب دادفر ... ما ديگه كلا با هم بي حساب شديم ... من حرفهامو زدم و تو هم همه رو گوش كردي ... الان هم مطمئنم كه بار اخريه كه همديگرو ميبينيم ... شايد سالها بگذره و باز همچين موقعيتي پا بده ... من دوست دارم يك كم قدم بزنم ... راستشو بخواي بدجوري دلم هواي باقلاي داغ رو كرده ... مهمون من ... پايه اي؟
بي صدا و بي كلام از تخت اومد پايين و دنبالم راه افتاد ...
يكم نگاهش كردم ديدم هنوزكيفم تو دستهاشه ... پريدم جلوش و با خنده و همون شيطنت هميشگيم گفتم
-كيان خان ... حواست هست كه سه ساعته كيفم تو دستهاته؟ الان يه اشنا ببينتت ميگه ... تك پسره دادفرها رو ببين بدجوري كارش بيخ پيدا كرده ... بده من ...
خنده تلخي زد و كيفم رو بهم داد ...
كيفم رو انداختم دور گردنم و از رستوران خارج شديم ...
از شلوغيه محيط كمي دور شديم، رفتيم كنار يك ارابه كه با مهتابي اطرافش روشن بود و بخار دلپذيري از داغيه باقالا پخته و لبو به چشم ميخورد ...
كنارش ايستادم و گفتم ...
-كيان صبر كن يخورده از اين بگيرم تا پايين جاده مزه ميده بخوريم ...
ايستاد و نگاهم كرد ... خواستم دستم رو تو كيفم كنم كه ديدم خودش پيش قدم شد و به مرد فروشنده كه تقريبا چهل ساله بود گفت
-يه ظرف از اين و يه ظرف از اين بده ...

@romangram_com