#نیاز_پارت_395

-سردته؟
-امشب خيلي سرد شده ...
-پس تو چطوري ميخواي بري اون ور، اين سرما در برابر اونجا هيچه ... الان اونجا يخبندونه ...
-مهم نيست ... اونجا بهونه براي تو خونه نشستن و تحمل سرما زياد دارم ...
-مثلا؟
-راستي از بلژيك تا المان چقدر راهه؟
-باز جوابم رو ندادي ... از بروكسل تا كلن يك ساعت و نيم دوساعته ... چطور مگه ...
-همينجوري پرسيدم ...
-نترس ميام بهت سر ميزنم ... تنها نيستي ...
اخمي كردم و نگاهش كردم و گفتم ...
-من خيلي وقته كه از تنهايي نميترسم ... از وقتي كه يازده ساله بودم ... از وقتي كه يه شبه اومدنو بهم گفتن اين اتاقه توِ ... از امشب ديگه ماماني نيست كه بخواي ب*غ*لش كني ...
كيان سكوت كرده بود و حرفي نميزد ...
ادامه دادم ...
-ميدوني مامانم رو ميپرستيدم؟
سرش تو موبايلش بود و جوابم. رو هم ميداد ...
-خب نرماله ...
-اره ... نرماله ... ميدوني وقتي رفت تا چند وقت گريه ميكردم ؟
-دختري ديگه ... تا يك سال ...
-نه ... تا يك ماه ... اما خيلي زود رفتنش رو قبول كردم ... براي ادامه ء زندگيم بايد قبول ميكردم ... همونجوري كه رفتن تو رو از توزندگيم قبول كردم ... رفتن تو رو هم يه جورايي بايد قبول ميكردم ... اخه بعده تو بيشتر بايد خودم رو سخت تر و سنگ تر ميكردم ...
سرش رو از رو موبايلش برداشت و. نگاهم كرد ...
هنوز به اسمون نگاه ميكردم ... نميدونم چرا ديگه تو اؤن لحظه وجود كيان برام وجود يك جنس مخالف نبود ... كيان تو اون لحظه فقط گوش ميكرد ... چيزي كه من مدتها بود دنبالش بودم ... يك گوش شنوا ...
-كيان؟
-هوم؟
- هوم نه بله ؟ يادت مياد اون روز صبح اينو تو بهم ياد دادي ... هوم ... نه ... بله ...

@romangram_com