#نیاز_پارت_394
خنديدم و گفتم ...
-خدا كنه نفر بعدي كه باهاش قراره يك عمر زندگي كنم هم همين نظر تورو داشته باشه ...
سرش پايين بود ... با شنيدن اين جمله ... مثل برق گرفته ها سرش رو به سمتم چرخوند و گفت
-نفر بعدي ؟ منظورت چيه؟
-نكنه فكر كردي كه قراره تا اخر عمرم به پاي اون يك شب بسوزم ...
-نه ... نه،اصلا ... اما قرار نيست كسي كه من اولين نفري بودم، به دستش اوردم، نصيب يكي ديگه بشه ... تو اخرش مال مني ...
با تيكه اخرش قلبم هزار بار در ثانيه زد و براي چند ثانيه از حركت ايستاد ... مطمئن بودم ميخواد باز زهرش رو براي بار اخر هم شده بريزه ... بلند تر خنديدم و اينبار گرگ تر از قبل نگاهش كردم و گفتم ...
-خدارو شكر براي اون كسي كه من در نظر دارم اين اصلي كه براي تو مهمه براش اصلا مهم نيست ... اون من رو براي خودم ميخواد ... با گذشته من هم كاري نداره ...
خودم هم باورم شده بود كه شخصي تو زندگيمه ...
صورتش خشم عجيبي به خودش گرفته بود،
-خسته اي ... بيا ميرسونمت ...
باز با لبخند نگاهش كردم و گفتم ...
-نه مرسي ... گفتم كه ميخوام يه خرده تنها باشم ...
-نياز ... من كاري به تنهاييت ندارم ... بيا ميرسونمت ... برو تو خونت ريلكس كن ...
-نميخوام ... دوست دارم تا هر وقت كه ميخوام اينجا ريلكس كنم ...
-باشه منم همينجا پيشت ميشينم تا بخواي برگردي ...
-هر طور مايلي ...
جاش رو عوض كرد و اومد كنارم نشست ...
تلفنش رو در اورد و شروع كرد به اس ام اس دادن ...
حقيقتا روم نشد فضولي كنم ...
من هم براي اينكه بي كار نباشم ... سرم رو به پشتي تكيه دادم و به اسمون نگاه كردم،
كم كم سردم شده بود ...
نا خود اگاه از سرماي بيش از اندازه دستهام رو بهم ماليدم و اونها و گذاشتم زير ب*غ*لم ...
سرش رو به طرفم برگردوند و گفت ...
@romangram_com