#نیاز_پارت_393
-انگار هنوز من رو نشناختي ...
چون شب اخر بود دلم رو زدم به دريا و به دور از هر ترسي از اينده شدم همون نياز شيطون دو سال پيش ... با اينكه كيان بهم كم بد نكرده بود اما در كنارش يك حس صميميت و گرمي داشتم ... اخه ... واقعا دوستش داشتم ...
همونطور كه نشسته بودم تو چشمهاش دقيق و م*س*تقيم نگاه كردم و گفتم
-شناختم ... واسه همين هم ازت دوري ميكنم ...
باز حركتي به خودش نداد و مثل قبل نگاهم كرد ...
-ازم دوري ميكني ؟
پوزخندي زدو گفت
-يعني اينقدر بدم؟
خنديدم و از درد ياد اوريه گذشته با اكراه گفتم
-ول كن ديگه ... گذشته ها گذشته ... هم من از تو گذشتم هم تو از من ... حالا يكي سخت يكي اسون ... مهم اينه كه قبل از اينكه كارمون بيخ پيدا كنه به اين نتيجه رسيديم كه مال هم نيستيم ...
اومد و نشست لبه تخت و كمي خودش رو كشوند به پشتي و كنارم نشست ...
-قبل از اينكه كارمون بيخ پيدا كنه؟ يعني ميخواي بگي بيخ پيدا نكرد ؟
-نه ... چرا بايد بيخ پيدا كنه ...
تو چشمهام دوباره خيره شد و گفت
-برات مهم نيست كه من با تو يكبار ...
وسط حرفش پريدم و گفتم ...
-فكر ميكنم قبلا جوابت روگرفته باشي ... ديگه نيازي تو تكرارش نميبينم ...
-دوست دارم الان كه اخرين شبه دوباره بشنوم تا مطمئن بشم ... برات مهم نيست كه اولين بارت ...
لبخند رو به زور رو لبهام نشوندم و گفتم
-كيان ... پسره خوب ... تو اگه خوب بودي اگه بد بودي همونروز تموم شدي ... منو تو چقدر با هم يكي بوديم؟ شش ساعت؟ ده ساعت؟ خب دروغ چرا اندازهء همون ده ساعت بهت فكر كردم ... چرا بايد عمرم رو براي كسي كه خودش براي خودش ارزش نميزاره هدر بدم ... من اونروز صبح تو روبا خوبيهات و بديهات گذاشتم كنار ... يادت كه نرفته ... من تو رو گذاشتم كنار ... من ولت كردم ...
خنده اي از روي درد از شنيدن حرفهام كرد و گفت
-اما من هنوز طعم اونشب رو نميتونم فراموش كنم ... به قوله خودت دروغ چرا هنوز نتونستم بهتر از اون شب رو تجربه كنم ...
قلبم ... به تپش افتاد ... اون براي بار اول بود كه از من تعريف ميكرد ... يعني چي ؟ يعني ... اوه خداي من امكان نداره ...
نبايد وا ميدادم من قبلا ضربه محكمي ازاين مار خوش خط و خال خورده بودم ...
@romangram_com