#نیاز_پارت_392

-اينبار ديگه سكوت نميكنما ... بهتره راه بيفتي ...
محكم تر سر حرفم ايستادم و گفتم ...
-و اگه نيام؟
خنديد و تو صورتم نگاه كرد و گفت
-كاري كه نبايد بشه، ميشه ... تو كه نميخواي ؟
دستم رو از تو دستش كشيدم بيرون و گفتم
-كي به تو گفته با اين زور گويي هات جذاب تر ميشي ؟ اين شبه اخري رو ديگه خاطره ساز نكن ... اصلا تو چيكارهء مني اخه ؟
اومد طرفم و كيفم رو از دستم كشيد
كيفم رو خواستم از دستش بكشم بيرون كه ديدم مچ دستم رو به طور بدي داره فشار ميده ... آه از نهادم بيرون اومد ... مچ دستم درد گرفت اما باز تو چشمهاش با قدرت هر چه تمام تر اخم كردم و گفتم
-تو به چه اجازه اي دست ميزني به من ... كاري نكن اين وسط كولي بازي در بيارما ... راتو بكش برو ... مرتيكهء عوضي ...
اخمهاش جاي خودش رو داد به ابروهاي بالا داده و خنده دلنشيني رو لبهاش ...
-تو خودت كولي هستي ميخواي كولي بازي هم راه بندازي، چه شود ... قبول ... من عوضي تو درست و حسابي ... انقدر حرص نخور ... وقتي حرص ميخوري خواستني تر ميشي ... نميخواي كه دم رفتني، رفتنت رو برات سخت كنم ؟
خوب ميدونست چي بگه كه دلم رو بلرزونه ... مات و مبهوت نگاهش ميكرردم ... تا حالا اينقدر رام نديده بودمش ...
اخم كردم و تو چشمهاش دقيق تمركز كردم و پرسيدم ...
-ايندفعه چي تو اون سرته؟
خنديد و چشمهاش رو ريز كرد و گفت
-هيچي ... به خدا هيچي ... فقط ميخوام برسونمت ...
پيمان از فاصله نزديك من و كيان خنده اش گرفته بود و در اخر جفتشون با يك خدافظي كوچولو تركمون كردند ...
دستم رو كشيدم و دوباره نشستم رو تخت ...
اينبار خيز برداشتم و رفتم جاي كيان ته تخت نشستم
پاهام رو جمع كردم جلوي شكمم و دستم رو قلاب كردم دور زانوهام ...
دست راستش به جيبش بود و با دست چپش لب پايينش رو ماساژ ميداد و زير چشمي نگاهم ميكرد ...
روبروم ايستاده بود ...
-بهتره كه بري ... چون من فعلا قصد خونه رفتن رو ندارم ...

@romangram_com