#نیاز_پارت_391
نيم نگاهي به كيان انداختم و گفتم ...
-چه زود گذشت ... سولماز دلم نمياد ازت دل بِكَنَم،
كيان اخمي كرد و از روي تخت اومد پايين و بهم نگاه كرد تا حرفي بزنه كه يهو سولماز گفت ...
-نياز ... بيا ما ميرسونيمت ...
لبخندي زدم و كمي از چاي سرد شدم نوشيدم و گفتم ...
-نه مرسي خوشگلم ... همونقدر اومديد و من ديدمتون خودش يك دنيا بود برام ... از همين جا خدافظي كنيم ... منم يه خرده ديگه ميشينم بعدش ميرم خونه ... هنوز خيابونها شلوغه ... دوست دارم يكم بيشتر بمونم ... شما بريد چون فردا هم پيمان ميره سر كار هم تو ...
پيمان فكر كرد من از عمد ردشون دادم تا با كيان برم ...
-باشه ... پس سفر بي خطر باشه ... اونجا رسيدي باهات در تماسيم ديگه ...
سولماز اومد ب*غ*لم و گفت
-نياز دلم برات خيلي تنگ ميشه، مواظبه خودت باش ...
-اي بابا ... مراقبم ... نگران نباشيد ... شما هم هر چي خواستيد بگيد من براتون پست ميكنم ... پيمان حواست به سولماز خيلي باشه ... دوست دارم دفعه ديگه كه ميبينمتون يه ني ني ِ تپليه خوشگل هم ب*غ*لتون باشه ...
در اخر هم وقتي از اغوش. سولماز اومدم بيرون رو به كيان كردم و دستم رو دراز كردم و گفتم ...
-كيان جان ... خيلي خوشحال شدم كه حالا به هر صورتي شد تونستم بار اخر هم ببينمت، ايشالله بار بعد شمارو هم كنار خانومه گلت ببينم ... به شيما جون و كاوه خان هم از طرف من سلام برسون ... خوبي و بدي هم هر چي ديدي حلال كن ...
دستش رو اورد جلو ... اما به جاي اينكه باهام دست بده براي خدا حافظي ... دستم رو گرفت و من رو به سمت خودش كشيد و گفت
-ميرسونمت ...
از فرم بيانش خنده ام گرفت و گفتم؟
-ببخشيد ؟ متوجه نشدم؟ اونوقت به چه مناسبت ؟
كيفش رو از تو اورش در اورد و چند تا تراول پنجاه هزار تومني رو انداخت توي سيني و من رو با اون يكي دستش دنبال خودش كشوند و گفت
-بعدا مناسبتش رو بهت ميگم ... فعلا راهتو بيا ...
سر جام محكم ايستادم و در مقابل چشمهاي بهت زده پيمان و سولماز گفتم ...
-اول از همه اون پولت رو بردار بزار تو جيبت ... شخصيت داشته باش و براي بار اخر هم شده نزار همين يه خرده ديواري كه بينمون هست برداشته شه ... گفتم امشب مهمونيه منه نه مهمونيه شما كه دستت رو ميكني تو جيبت، پولهاتو بزار تو جيبت دستت هم بزار روي جيبت تا باد نبرتشون ... دوم اينكه يكبار بهت گفتم ... من با تو هيچ جا نميام ... اقا جون بنده براي هيچ كاريم نياز به وكيل وصي ندارم ... ميفهمي اينو ...
بعد با يه ناز جالبي. اسمون رو نگاه كردم و گفتم ...
-واي خدا چه گيري كردما ...
اخمي كرد و گفت
@romangram_com