#نیاز_پارت_390
-راستي نياز ... حالا بگو كي بر ميگردي ...
خنديدم و گفتم ...
-ديگه بر نميگردم ... تازه دارم ميرم زندگي كنم ... هر موقع خودم رو بستم بر ميگردم ...
سولماز جدي پرسيد ...
-بهترين كار رو ميكني اما بستن منظورت چيه؟شوهر كردنه؟
خنديدم و گفتم ...
-ميتونه اون هم باشه ... اگه مورد خوب پيدا بشه ... چرا كه نه ...
پيمان باز اون شخصيت عجيبش زد بالا و با پوز خند پرسيد
-تو كه گفتي من تصميم ازدواج ندارم و از اين حرفها ...
-تو ايران هنوزم همين حرف رو ميزنم ... اگه صد ساله ديگه هم اينجا باشم همينو ميگم ... اما اونجا چون هنوز تو اجتماعش نبودم نميتونم صد در صد حرف بزنم ... بالاخره منم انسانم ديگه ... نميتونم تا اخر عمرم تنها بمونم كه ... اگه مورد خوبي به پستم بخوره روش صد در صد فكر ميكنم ...
-من نفهميدم منظورت چيه ... يعني اكه تو همين ايران تو رو به يكي معرفي كنيم ... اونم به تو معرفي كنيم ... بعد طرف اينجا خواستگاري كنه جواب نميدي ؟ اونوقت اگه همين خواستگاري رو تو اروپا بكنه حاضري باهاش اونجا زندگي كني؟
كمابيش قصدش رو از شيطنت هاش فهميدم ... خودم هم بدم نميومد به اين وسيله حرف دلم رو يه جوري به كيان برسونم ...
كمي بلند خنديدم و گفتم ...
-واي پيمان ... چقدر تو مطمئن حرف ميزني ... يه جايي هم واسه من بزار ... شايد يكي تو زندگيم باشه ... يه تصميم هايي داشته باشم ... زياد رو مجردي و پيدا كردن خواستگار براي من حساب باز نكن ... خودم بيشتر از تو به فكر خودمم
پيمان خنديد و مابين خنده هاش گفت ...
-اوه ... هو ... هو ... هو ... دندونم ... چه جوابه دندون شكني دادي ... پس عروسي رو افتاديم ...
بهترين موقع بود براي سوزوندن خيلي ها ...
-ايشالله به زودي ... صبر كن برم ... به محض اينكه لباس عروسيم رو سفارش دادم كارت دعوت تو و سولماز رو براتون ميفرستم ...
كيان رو مابين خنده هام ميديدم كه اخم كرده بود و با گوشيش بازي ميكرد ...
پيمان خنديد و به كيان اشاره كرد وتو خنده هاش گفت ...
-يعني فقط براي ما دو تا كارت ميفرستي ؟
-نه من چند تا كارت بهت ميدم به هر كي خواستي بده ... خوبه ؟
اينبار كيان از جاش بلند شد و گفت ...
-بسه ديگه ... چاييش هم سرد شده ... حال نميده ... پاشين ...
@romangram_com