#نیاز_پارت_387
اخمم رو نگه داشتم و گفتم ...
-انگار متوجه نشدي كه مهمونيه امشب براي چي هست ... گفتم گود باي پارتي ... شازده من فردا شب اين موقع دارم چمدونهامرو ميدم تو بار ...
-جدي جدي رفتني هستي ؟ دلت براي ما تنگ نميشه ؟
لبخندي از روي حرص زدم و طبق روال اين چند وقت اخير گفتم ...
-تازه ميخوام از دستت خلاص بشم ...
باز بدون توجه به جمع اومد نزديكه صورتم و تو چشمهام نگاه كرد و گفت ...
-اخه از كِي دلم برات اينقدر تنگ شد و خودم خبر نداشتم،
ته دلم خالي شد ...
استرس تمام بدنم رو گرفته بود ...
كنترل روي اعصابم بي نهايت مشكل بود ... اما براي يك لحظه انگارنيرويي از غيب بهم رسيد ... انگار يكي بهم گفت كه اين هم شگرد جديدشه، باز معلوم نيست چه نقشه اي برام داره كه حاضر شده اينبار بهم ابراز علاقه اون هم اينجور اشكارا بكنه ...
تو چشمهاش نگاه كردم ... مثل قبل خجالت نميكشيدم ... مثل قبل ضعفي نشون ندادم و گفتم
-از كِي برام اينقدر تكراري شدي كه براي نديدنت ثانيه شماري ميكنم تا ساعت پروازم سر برسه ...
اومد نزديك تر و تو صورتم نگاه كرد و گفت ...
-براي حرصت هم شده تو رو مال خودم ميكنم تا هرشب منو ببيني و حرص بخوري ...
پوزخندي براي مسخره بودنه حرفش ميزنم و تو صورتش نگاه ميكنم و ميگم
-اعتماد به نفست خيلي بالاست ... بهتر نيست قبلش جايگاه خودت رو بدوني كجاست ؟
-چون ميدونم ميگم ديگه ...
-پس ديگه مطمئن، شدم كه كلا قاطي داري ...
همزمان غذا رو اوردند و سفره كوچيك چهار نفره اي وسط پهن كردند ...
كيان با انرژي مثبتي صحبت ميكرد و ميخنديد ...
-من تا حالا تو سرما اون هم اين فصل تو فضاي باز غذا نخوردم ...
پيمان به كيا ن خنديد و گفت ...
-عوضش تا دلت بخواد من و سولماز اين تجربه رو داريم ...
سولماز در ادامه صحبت پيمان گفت ...
@romangram_com